گنج

شمارهٔ ۱۶۲

در حلقه زلف تو هر دل خطری داردزیرا که سر زلفت پر فتنه سری دارد
برآتش دل آبی از دیده همی ریزمتا باد هوای تو برمن گذری دارد
من در حرم عشقت همخانه هجرانمدر کوی وصال آخر این خانه دری دارد
تو زاده ایامی مردم نبود زین ساناین مادر دهرالحق شیرین پسری دارد
ازتو بنظر زین پس قانع نشوم می دانزیرا که چومن هرکس با تو نظری دارد
تلخی غمت خوردم باشد سخنم شیرینای دوست ندانستم کین نی شکری دارد
جایی که غمت نبود شادی نبود آنجاانصاف غم عشقت نیکو هنری دارد
درمذهب درویشان کذبست حدیث آنکز عشق سخن گوید وز خود خبری دارد
کردم بسخن خود را مانند بعشاقتچون مرغ کجا باشد مور ارچه پری دارد
من بنده بسی بودم در صحبت آن مردانعیبم نتوان کردن صحبت اثری دارد
نومید مباش ای سیف از بوی گل وصلشدر باغ امید آخر هر شاخ بری دارد