شمارهٔ ۱۵۹
چشم تو کو جز دل سیاه ندارددل برد از مردم و نگاه ندارد
بی رخت ای آفتاب پرتو رویتروز منست آن شبی که ماه ندارد
با همه ینبوع نور چشمه خورشیدبا رخ تو شکل اشتباه ندارد
با همه خیل ستاره ماه شب افروزلایق میدان تو سپاه ندارد
بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشیدرقعه شطرنج حسن شاه ندارد
عاشق تو نزد خلق جای نجویدمرده بی سر غم کلاه ندارد
گر برود از بر تو راه نداندور برود بر در تو راه ندارد
بر در مردم رود چو سگ بزنندشهر که جزین آستان پناه ندارد
در که گریزد زتو که در همه عالماز تو به جز تو گریزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف استطاقت ناله مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصیب ما نفرستادخرمن مه بهر گاو کاه ندارد
از بد و نیکی که سیف گفت در اشعارجز کرمت هیچ عذر خواه ندارد
دل بغم تو سپرد از آنکه نگیردملک عمارت چو پادشاه ندارد