شمارهٔ ۱۵۸
کسی کو همچو تو جانان ندارداگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبوید گر چه غنچهدلی پرخون لبی خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خریدارفقیری کز گدایی نان ندارد
نخواهم بی تو ملک هر دو عالمکه بی تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمی کآنجا که ماییمولایت غیر تو سلطان ندارد
تویی غمخوار درویشان و هرگزدل شادت غم ایشان ندارد
گدا پرور نباشد آن توانگرکه همت همچو درویشان ندارد
بمن ده زآن لب جان بخش بوسیکه در دل جز این درمان ندارد
دلم چون جای عشق تست او رابگو تا جای خود ویران ندارد
غم عشق ترا عنبر مثالستکه عنبر بوی خود پنهان ندارد
گل حسنی که تا امروز بشکفتبغیر از روی تو بستان ندارد
امید سیف فرغانی بوصلستکه مسکین طاقت هجران ندارد
بفرمان تو صد دردست او راوگر ناله کند فرمان ندارد