گنج

شمارهٔ ۱۴۶

درین سخن صفت حسن یار چون گنجدحساب بی عدد اندر شمار چون گنجد
درین جهان که مرا بهره زوست دلتنگیچو عشق یار نگنجید یار چون گنجد
بعالمی که ز زلف و رخش اثر باشددرو دو رنگی لیل و نهار چون گنجد
چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابددر آسمان و زمین نور و نار چون گنجد
ز شرم روی چو گلزار او عجب دارمکه در فضای جهان نوبهار چون گنجد
ندای وصلش در گوش خلق چون آیدفروغ رویش در روز بار چون گنجد
من از شگرفی آن مه همیشه در عجبمکه روز وصل مرا در کنار چون گنجد
امیدم ارچه فراخست دست تنگی هستببین که در کف من آن نگار چون گنجد
منش نیامدم اندر نظر، در آن چشمیکه سرمه راه نیابد غبار چون گنجد
غم تو و دل مسکین سیف فرغانی!درین طویله در شاهوار چون گنجد
بکام خویش غمش جای ساخت در دل منوگرنه در دهن مور مار چون گنجد