گنج

شمارهٔ ۱۴۱

دلم از وصل تو ای طرفه پسر نشکیبدچکنم با دل خویش از تو اگر نشکیبد
گر دل و جان زتو ناچار شکیبا گردنددل از اندیشه و دیده زنظر نشکیبد
کار من نیست شکیبایی ازآن شیرین لبباورم دار که طوطی زشکر نشکیبد
من لب لعل شکر بار ترا آن مگسمکه چو زنبور عسل ازگل تر نشکیبد
گر بسنگم بزنند از سر کویت نرومبنده زین کعبه چو حاجی زحجر نشکیبد
سگ که از خوان کس امید بنانی داردگرش از خانه برانند زدر نشکیبد
ای شبم روز ز خورشید رخت یک ساعتبنده از روی تو چون شب زقمر نشکیبد
بنده گر در دگری می نگرد بی رخ توخاک چون آب نیابد زمطر نشکیبد
از پی روی تو درویش که اندر کویتاو مقیم است و تو رفته بسفر نشکیبد
سیف فرغانی اگر خون شود اندر غم دوستدل برآنست که از دوست دگر نشکیبد