گنج

شمارهٔ ۱۳۷

حق که این روی دلستان بتو دادپادشاهی نیکوان بتو داد
در جهان هرچه می خوهی می کنکه جهان آفرین جهان بتو داد
در جهان نیکوان بسی بودندبنده خود را ازآن میان بتو داد
دل گم گشته باز می جستمچشم وابروی تو نشان بتو داد
مرغ مرده است دل که صید تو نیستبتو زنده است هرکه جان بتو داد
حسن روی تو بیش ازین چه کندکه دل وجان عاشقان بتو داد
آفتاب ارچه صورتش پیداستمعنی خویش در نهان بتو داد
زآسمان تا زمین گرفت بخودوز زمین تا بآسمان بتو داد
هرکه یک روز در رکاب تو رفتگر بدوزخ بری عنان بتو داد
بخ بخ ای دل (که) دوست در پیریاینچنین دولت جوان بتو داد
روی نی، شمس غیب باتو نمودبوسه نی، عمر جاودان بتو داد
آن حیاتی که روح زنده بدوستاز دو لعل شکر فشان بتو داد
بر در دوست سیف فرغانیسگ درون رفت و آستان بتو داد
بر سر خوان لطف او اصحابمغز خوردند واستخوان بتو داد
آنکه عشقش بروح جان بخشددل بغیر تو وزبان بتو داد