گنج

شمارهٔ ۱۳۶

زکوی دوست بادی بر من افتادچه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامیچنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی بازدل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیستوگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیستچو نقش از خاتم و جوهر ز پولاد
وگر آن آب اینجامی نیایدبرو این خاک را آنجا بر ای باد
که یاد بی فراموشیست اینجاوزآن جانب فراموشیست بی یاد
چو جان او دل شهری خرابستز جور هجرت ای سلطان بی داد
نگویم کز پری زادی ولیکنبدین خوبی نباشد آدمی زاد
اگر چشمت بغمزه دل همی بردلب لعلت ببوسه جان همی داد
مرا شیرینی تو کشته وتوچو خسرو شادمان از مرگ فرهاد
بسوی کوی عشقت عاشقان راز خود رفتن رهست و بیخودی زاد
بیاد سیف فرغانی بسی کرددل غمگین خود را خرم آباد