گنج

شمارهٔ ۱۲۷

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته استخفیه در زیر طاق ابرویت
بهر آشوبشان کند بیدارهر زمان غمزه سخن گویت
استخوانی زدر برون اندازکه چو سگ می دویم در کویت
بس که بر جان بنده راه زدندحسن دلگیر و عشق دلجویت
هر که بیند مرا همی گویدکز پی چیست این تک وپویت
سخت سرگشته ای، ندانم سیفکه چه چوگان رسید بر گویت
ای که رنگی ندیده از رویتدل من جان بداد بر بویت
لاله کز رخ شه گلستان استسر بخس درکشید از رویت
از پی رنگ و بو بنفشه و مشکخویشتن بسته اند بر مویت