گنج

شمارهٔ ۱۲۴

جانم از عشقت پریشانی گرفتکارم از هجر تو ویرانی گرفت
وصل تو دشوار یابد چون منیمملکت نتوان بآسانی گرفت
گر سعادت یار باشد بنده راسهل باشد ملک و سلطانی گرفت
دست در زلفت بنادانی زدممار را کودک بنادانی گرفت
دوست بی همت نگردد ملک کسملک بی شمشیر نتوانی گرفت
حسن رویت ای صنم آفاق راراست چون دین مسلمانی گرفت
بر سر بالین عشاقت بشبخواب چون بلبل سحرخوانی گرفت
گفتمت کامم بده، گفتی بطنزمن بدادم گر تو بتوانی گرفت
در بهای وصل اگر جان میخوهیراضیم چون نرخش ارزانی گرفت
اینچنین ملکی که سلطان را نبودچون تواند سیف فرغانی گرفت