شمارهٔ ۱۲۳
دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفتدیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت
شیرین من بیامد و تلخی هجر خویشاز کام من بلعل شکر بار برگرفت
ملک سکندرست نه آب آنکه جان منز آن چشمه حیات خضروار برگرفت
آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکردعیسی رسید و از تن بیمار برگرفت
بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف اورنج طلب ز جان طلب کار برگرفت
بر در نشسته دید مرا پرده بر فگندبر ره فتاده یافت مرا خوار برگرفت
وصلش بلای هجر ز عشاق دفع کردمطرب صداع زخمه از او تار برگرفت
هر بیش و کم که هست بیاور که آن نگاررسم طمع از مال خریدار برگرفت
کاریست عشق صعب و اگر جان رود در آنهرگز نمی توان دل از این کار برگرفت
عشق آمد و ز دل غم جان برد حبذااین خستگی که از دلم آزار بر گرفت
دل خود نماند در دو جهان سیف از آنکه یاررسم دل از میانه بیکبار برگرفت