گنج

شمارهٔ ۱۱۸

منم آن کس که عشق یارم کشتزنده گشتم چوآن نگارم کشت
گنج وصلش طلب همی کردمسنگ بر سر زدوچو مارم کشت
من بی آب رستم از آتشچون ببادی چراغ وارم کشت
با سلیمان چه پنجه یارم کردمن که موری همی نیارم کشت
هر شبی طول عمر او خواهمگرچه روزی هزار بارم کشت
عاشقان جمله کشتگان غمندمنم آنکس که غم گسارم کشت
گرچه بشنود ناله زارمدوست رحمت نکرد وزارم کشت
قوس ابروش صید دل می کردزد یکی تیر ودر شکارم کشت
زنده وصل می کند امسالآنکه از هجر خویش پارم کشت
این گلستان زباغ وصل مراگل کنون می دهد که خارم کشت
من مرده چو سیف فرغانیزنده اکنون شدم که یارم کشت