شمارهٔ ۱۱۷
یار در شیرینی از شکر گذشتعشق در دلسوزی از آذر گذشت
چون کنم چون انگبین آگاه نیستزآنکه بی او شمع را بر سر گذشت
باد زلفش را پریشان کرد دیبوی او خوش شد چو بر عنبر گذشت
می نیارم زآن رقیبان چو دیوگرد کوی آن پری پیکر گذشت
منع را بر آستان خفته است سگزآن نمی آرد گدا بردر گذشت
دی مرا پرسید یار از حال صبرگفتمش تو دیر زی کو در گذشت
آب چشمم بی تو بگذشت از سرمبی تو این دارم یکی از سرگذشت
او مرا طالب من اورا عاشقمانتظار از حد شد و از مر گذشت
راست چون لیلی و مجنون هر دو راعمر در سودای یکدیگر گذشت
یار دی اشعار من می خواند، گفتپایه شعر تو از خوشتر گذشت
گفتم آری این عجب نبود ازآنکآب شیرین شد چوبر شکر گذشت
سیف فرغانی بیمن ذکر دوستگوهر نظمت بقدر از زر گذشت