گنج

شمارهٔ ۱۱۳

در کوی عشق هرکه چومن سیم وزر نداشتهرگز درخت عشرت او برگ وبر نداشت
بسیار حلقه بردر وصل بتان زدیمدیدیم هم کلید به جز سیم وزر نداشت
گفتم بکوی حیله زمانی فرو شومرفتم سرای وصل درآن کوی در نداشت
ای پادشاه حسن که همچون من فقیرسلطان سزای افسر عشق تو سر نداشت
هرکس که آفتاب رخت دید ناگهانهرگز چو سایه روی خود ازخاک برنداشت
گویی سپاه عشق تو چون بردلم گذشتبگذشت ازین خرابه که جای دگر نداشت
خود راچو شمع بر سر کویت بسوختماندر شب فراق که گویی سحر نداشت
چون صبح وصل دم زد وخورشید رو نموداین طالب مشاهده چشم نظر نداشت
آن مدعی بخنده نبیند جمال وصلکو چشم در فراق تو از گریه تر نداشت
گرد در تو در طیرانست روز و شبمرغ دل ارچه لایق آن اوج پرنداشت
گر تیغ بر سرش زنی آگاه نیست سیفهر کو زخود خبیر شد ازخود خبر نداشت