بخش ۴۱ - ***
تا جهان است؛ کار او این استنوش او نیش و مهر او کین است
اندر این خاکدان افسرده هیچ کس نیست از غم آسوده
آنچنان زی در او که وقت رحیل بیش باشد به رفتنت تعجیل
رخت بیرون فکن ز دار غرور چه نشینی میان دیو شرور؟
حسد و حرص را به گور مبردشمنان را به راه دور مبر
دو رفیقند هر دو ناخوش و زشت باز دارندت این و آن ز بهشت
پیشتر زآنکه مرگ پیش آیداز چنین مرگ زندگی زاید
به چنین مرگ هرکه بشتابداز چنین مرگ زندگی یابد
تا از این زندگی نمیری تودر کف دیو خود اسیری تو
نفس تو تا بدیش عادت و خوست به حقیقت بدانکه دیو تو اوست
مردهدل گشتی و پراکنده کوش تا جمع باشی و زنده