بخش ۳۰ - حکایت
قحطی افتاد وقتی اندر ریدور از این شهر وز نواحی وی
آن چنان سخت شد برایشان کارکادمی شد چو گرگ مردمخوار
کرد هر مادری همی گریانخُرد فرزند خویش را بریان
کرده بر خویشتن طباخ امیرخون همشیره را حلال چو شیر
اندر آن شهر چشم سر کم دیدسگ مرده که مردم آن نخرید
اندرین حال عارفی زنگینزدم آمد ز روی دل تنگی
گفت مردم همی خورد مردمتو دعایی بک که من کردم
گفتمش راست رو مکن لنگیرو تو بگذار تا بود تنگی
تا بدانی که در سرای بسیچهیچکس نیست ایچ کس را هیچ
بهر این است در ره اسبابسر نگوسار لای لاانساب
زین قرابت نویس نامهٔ ننگکه قرابت قرابه دارد و سنگ
بشکند زود و بد شود پیوندلیک نبود چو دیو شد دلبند
خویشی خویش ریش ناسورستاز درون زشت و وز برون عورست
خشک او تر و سرد او گرم استسرِ او پای و سخت او نرمست
نزد دانا چو خشک شد تر اوپای دل کرد خاک بر سر او
پس در این بزمگاه نامرداناز پی صحبت جوانمردان
باده همره ترا ز عشق نبیخُم مادر اضافت نسبی