گنج

بخش ۲۸ - اندر قرابت فقیه گوید

ور بود خود فقیه خویشاوندوند گردد به حیله جوی شاوند
باشد او در مزاج و سیرت خویشزان سخنهای بی‌بصیرت خویش
نابکاری دو روی و یافه درایظالمی عمر کاه و غم افزای
تا تو سر بر کنی وی از دلبرریش بر بر نهاده باشد و بر
بیم تو جز به حبس و چک نکندآن کند با تو کایچ سگ نکند
بد بد است ار چه نیک‌دان باشدسگ سگ است ارچه سرشبان باشد
او نشسته به سردی اندر درستو از آن حیلت و سفیهی ترس
نز پی علم و فهم را نیکستکه سفیهست و سهم را نیکست
با تو از بهر عزّ و حرمت و جاهحمله چون شیر و حیله چون روباه
همچو پنجهٔ ذباب ریش سترچون طنین ذُباب خاطر بُر
سرد گفتنش چون قضا حالیدرس گفتن ز ترس حق خالی
از برای سؤال خاصه و عامندهد بی‌سَلم جواب سلام
می‌کز آن لب خورد نه دندانستجام می‌کش که این سپندانست
کودکی را اگر بدرّد کونحجُت آرد چو سر کند بیرون
گرش همسایه دید از چپ و راستگوید این عقد اخوتست رواست
آب در جوی دیگران بردنبه اجازت چو داد بفشردن
بینی ار هیچ سوی او تازیاز سر جدّ نه از سرِ بازی
قلتبانی چو خایه گنده و دونسر چو کیر آستین فراخ چو کون
نه به حقش امید و نز کس بیمنه ازو بیوه ایمن و نه یتیم
کرده نام تو عامی و جاهلتا کند حق باطنت باطل
چون درآید فغوله در تگ و پویتو بیار آب و هردو دست بشوی
که وکیل اندر آستین دارداسب حاکم به زیر زین دارد
باز تا ضیعتی براندازدریش بالان کند به دِه تازد
چون به دِه تاخت با دومن کاغذدر خروش آید اهل ده کامذ
لرزه بر سیّد جلیل افتدنیز بر خضر و بر خلیل افتد
مانده بر گوشهٔ حکم پر کمشده تا کون فرو دم آدم
که نهد لاله تند بر زانوکه وکیلک خزد پس کندو
چکچکی زو فتاده در مسجدنز پی هزل و ضحکه کز سرِ جدّ
که فقی بر که رخ ترش کردستباز تا بر که چشم شش کردست
تا کرا باز خشک ریش کندتا که بر ریش او سریش کند
یا که از بیم ریش کوسهٔ اوسبلتان بر کند ز بوسهٔ او
تو مکن دعوی تواناییبا چنین ظالمی که برنایی
به خدایش سپار ارت بایدکه کسی با خدای برناید
تا ز تخییلهای شورانگیزچند پیچد به روز رستاخیز
گر ز علم از برون علم داردزیر پوشی ز جهل هم دارد
آنچش امروز زیر پوش نمودآن زبر پوش حشر خواهد بود
عزّ اینجای ذلّ آنجا راستغلّ امروز و عزّ فردا راست
هرکه اینجا هوای نفس بهشتدانکه آنجاست در هوای بهشت