گنج

بخش ۲۷ - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۳ بیت
آن شنیدی که بُد به شهر هَریخواجهٔ فاضلی و پر هنری
خسته از رنج بی‌کرانهٔ دهرگشته از فضل خود یگانهٔ دهر
از خرد رخت بر فلک بردهمحنتش زیر پای بسپرده
محنتش را مگر یکی آن بودکه در اندوه قوت حمدان بود
مدتی بود تا که گای نداشتپسری راست کرد و جای نداشت
چون پناهی نیافت مضطر شدبه ضرورت به مسجد‌ی در شد
دید محراب و مسجدی خالیخواست تا گادنی کند حالی
چون برانداخت پرده از تل سیمتا برد سوی چشمه ماهی شیم
مسجد از نور شد چنان روشنکه برون تاخت شعله از روزن
زاهدی زان حکایت آگه شدپی برون برد و بر سرِ ره شد
پسری دید برده سر سوی پشتمرد فاسق گرفته بوق به مشت
تاش بنهد میان حلقهٔ کونزاهد آمد شد از برون به درون
کاج و مشت و عصا فراز نهادگلویی همچو گاو باز نهاد
کاین همه شومی‌ِ شما باشدکه نه باران و نه گیا باشد
چه فضولی است این و خانهٔ حق‌؟شرع را نیست نزدتان رونق
ای کذی و کذی چه کار است این‌؟در ره شرع، ننگ و عار است این
دامنِ آخرالزمان آمدنوبت جهل جاهلان آمد
خلق را نیست از خدای هراسشد دل خلق مَسکن‌ِ وسواس
از چنین کارهاست در کشورآسمان بی‌نم و زمین بی‌بَر
بر بساط زمین نبات نماندخلق را مایهٔ حیات نماند
از گناهان لوطی و زانیخشک شد چشم ابر نیسانی
بشود لامحاله دهر خرابچون لواطه کنند در محراب
مرد فاسق به حیله بیرون جستتا مؤذّن براو نیابد دست
مرد فاسق چو شد برون از درمرد زاهد گرفت کار از سر
مرد فاسق چو بازپس نگریستتا ببیند که حال زاهد چیست
دید بی نیم‌دانگ و بی‌حبّهگزر شیخ بر سرِ دبّه
سر درون کرد و گفت ‌«ای زاهداین همان مسجد و همان شاهد
لیکن از بخت ما و گردش حالبود بر من حرام و بر تو حلال
شکر و منت خدای را که‌اکنونگشت حال زمانه دیگرگون
بر بساط زمین نبات بماندخلق را قوت حیات بماند
شکر حق را که ابرها باریدبَدلِ آب درّ مروارید
ابرهای تهی پر از نم شددل اهل زمانه خرّم شد
کشت‌ها قوّت تمام گرفتکارهای جهان نظام گرفت
ای خدا‌ترس‌ِ اهل زهد و صلاحهست از انفاس تو جهان به‌فلاح
حرمت صومعه تو می‌دانیبر تو مانده‌ست و بس مسلمانی‌»
چون چنین‌اند زاهدان جهانچه طمع داری آخر از دگران‌؟
زاهدی کاینچنین بُوَد فن اوبگریز از سرا و برزن او
صوفی‌یی کاینچنین بُوَد فن اویک جهان کیر در کس زن او
تا بدانی که زاهد‌ان چه کسندهمه همچون میان تهی جرسند
همه در بند زرق و سالوس‌ندوز در صدهزار افسوس‌ند
دست از این صوفیان دهر بشویتو چه گویی حکایت از خود گوی
چون رهی پیش آنکه مدهوشنداز پی خلق حلقه در گوشند
گردن جمله از تف سیلیهمچو کرباس در کف نیلی