بخش ۲۶ - اندر مذمّت خویش صوفی گوید
باز اگر خویش باشدت صوفیاو خود از هیچ روی لایوفی
خانه ویران کند به لیل و نهارگه بشکرانه گه به استغفار
نیم شب هر شبی به خانهٔ خویشآید و صد اِباحتی در پیش
نه به صورت مسافر ره آزنه به سیرت مقیم پردهٔ راز
اندر افکنده در دو خانه خروشیک مه دلقپوش زرقفروش
کارشان همچو نقش چینی رنگدلشان همچو کاف کوفی تنگ
از پی یک دو دردیی دین گزقبلهشان سایهٔ قبالهٔ رز
گر ندانی مزاجشان در ذاترز بگوی و ز دور ده صلوات
سغبهٔ شاهدند و شمع و سرودعالمی کور زیر چرخ کبود
خرمگسوار بهر لقمه و دانگگوشت گندهکنان بیهده بانگ
دور بینان سفله چون کرگسروی شویان دیدهکش چو مگس
ریششان پر ز باد و فرمان نیابرشان پر ز رعد و باران نی
زشت باشد ز بهر مالیدندل تهی و چو نای نالیدن
روی کرده چو تخم کاژیرهبه نفاق و دل اندرون تیره
پارسا صورتان مفسد کارباز شکلان ولیک موش شکار
هستگویی پدید صورت خوببر چنین فعل و سیرت معیوب
حال ایشان به دیدهٔ ظاهرهست نزدیک حاذق و ماهر
به خط ابن مقله و بوّابترّهات مسیلمهٔ کذّاب
آرد از بهر پنجگانهٔ تواین چنین قوم را به خانهٔ تو
خانه خالی کند ز نان چون نایپر کند چون شکم طهارت جای
پسرت هیچ اگر درو خنددشاهد و شاهدی درو بندد
ور زنت کاسهای نهد ز طعامزنت را جز که سکره ننهد نام
ور بوی خوش پذیر و پژمردههمچو خردهت بسوزد از خرده
چون جماع آرزو کند به دودمدو درم ده زد آفتابهش نم
بام خانه به نعره برداردبه لگد خانه را فرود آرد
خانهای گر بود چو بیت حرامبه دو روز و دو شب کند بدنام
ور نباشی چو کرّ بیغلغلکور گردی ز نعرهٔ بلبل
صحبت بد بود چو خوردن میکه فضیحت شود حریف از وی
جاهل آنگه که خوش دلی ورزدتیزی آن دم به عالمی ارزد
از پی زیر بانگ و ولوله چیسترو به خود بازگرد مشغله چیست
این صفت زو تو کی نیوشی بازآنگهی چون خورد چو نوش پیاز