بخش ۲۴ - حکایت و مثل
آن جوانی به درد مینالیدگفت پیری چو آن چنانش دید
کز چه مینالی ای جوان نبیلگفت کز جور دبّه و زنبیل
جبه بر من قبا شد از غم دلپیرهن چون عبا شد از غم دل
چند گه شد که من زنی دارمخویش و پیوند بر زنی دارم
جفت پر کبر نیش بیشهد استگل رعنا دو روی و بد عهدست
پنج ماهه است و یازده سالهنکند کار گاو گوساله
هرکه در دام زن نیفتادستعقل شاگرد و او چو استادست
وآنکه بر کس بخیره گردد رُسعیش او گندهدان چو درگه کس
اندرین طارم طرب بنویراست گویم اگر ز من شنوی
کمر کیر خیره لرز بودکیسهٔ کس فراخدرز بود
زن که دارد به سوی حمدان رایحمد حمدان کند نه حمد خدای
آورد کدخدای را به کلهنان بازار و خانهٔ بغله
برهی گر کنی به فردی خویاز خوشی خشو و ننگ ننوی
یافت امروز فضل عمره و حجهرکرا داد حق ز فرج فرج