گنج

بخش ۱ - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۳ بیت
چون تو بر ذرهّ‌ای حساب کنیور به شبهت بُوَد عتاب کنی
ور حرامی بود عذاب دهیروز محشر بدان عقاب دهی
کی پسندی ز بنده ظلم و خطاور تو رانی چرا دهی تو جزا
چون حوالت کنم گنه به قضاگفته در نامه کفر لایرضی
خود گنه می‌کنیم و داده رضاپس حوالت کنیم سوی قضا
ای ترا راه گشته رای و قیاسبتر از راه و رای خود مشناس
راه دینست محکم تنزیلشرح آن مرتضی دهد تأویل
جز از این جمله ترّهات شمرکار خود کن به قول کس منگر
پادشاها مرا بدین بمگیرخود کنم خود کشم جزا و زحیر
در صفات تو ظلم نتوان گفتبا سگی در جوال نتوان خفت
ره نمودی رُسل فرستادیبر تو جایز کجاست بیدادی
گر تو بر بنده کفر خواسته‌ایوز مکافات آن نکاسته‌ای
این معانی به ظلم شد منسوبای منزّه ز ظلم و جور و عیوب
آنچه ما را به ظلم شد بارهبود از نفس شوم امّاره
او ترا راه راست بنمودستگر تو بر ره روی ترا سودست
گر به بد نفس تو شود مایلاینت ظلمی عظیم و بس هایل
آنکه او از تو راستی خواهدگویدت گر بدی کنی شاید
انبیا را بگو به چه فرستادچون وی افکند ظلم را بنیاد
به بدی حاجت رسل نبودبحر باشد جهان و پل نبود
هرکسی از بَد آنچه بتواندبا کسان در جهان همی راند
نیست حاجت به نامه و پیغامبر من و بر تو گشت کار تمام
خواجه در خواب غفلتی پیوستروز محشر ترا که گیرد دست
از تو پرسند روز رستاخیزکای به خواب اندرون یکی برخیز
بازگو تا بدی چرا کردیمال ایتام و بیوه چون خوردی
بی‌گنه را چرا تو خون‌ریزیتو چه گویی مگر که بستیزی
پیش‌گیری مگر ره انکارگردی از کرده‌های خود بیزار
یا بگویی تو خواستی بر منبر تو پیدا شود عنا و محن
خیز و بیهوده ترّهات مگویخویشتن را ره صلاح بجوی
چون ز شمشیر لعین خدای به حقبرسد این یک سخن بگو مطلق
که چرا قرّة‌العیون رسولگشت بر دست شوم تو مقتول
گوید آن سگ که آن قضای تو بودوآن چنان فعل بد رضای تو بود
گفته باشد خدای را ظالمکه نباشد به کار در عالم
سوز احمد خدای کی خواهدجگر از وی جدای کی خواهد
چه گنه کرد کین جزایش بودکه برین ظلمها رضایش بود
دل بیمار را دوا بتوانحمق را هیچ‌گونه چاره مدان
خواجه بیمار و برده از هوسیبار خود سوی باردان کسی
در شبی باش تا سپیدهٔ بامخواب و یقظت بدان ز ناس نیام
بیش از این با تو گفت نتوانمکه نه من هدهد سلیمانم
کز سبا مر ترا کنم آگاهتا بیابی به سوی دانش راه
این احاطت مراست کز بلقیسآگهم نیستم چو تو ابلیس
ور بگویم تو هم نیاموزیخرقه تا کی دری و کی دوزی
یعلمون را خدای در قرآنپیش لایعلمون نهاد مکان
زین سخن بس کنم که ننیوشیور به عمر اندرون بسی کوشی