گنج

بخش ۸ - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۶ بیت
آن شنودی که بود چون در خوردآنچه با میر ماضی آن زن کرد
شاه شاهان یمینِ دین محمودکه از او گشت زنده رادی و جود
کان زن او را جواب داد دُرشتکه به دندان گرفت ازو انگشت
عاملی در نسا و در باوَردقصد املاک و چیز آن زن کرد
خانهٔ زن به قصد جمله ببردچون برد جامهٔ عرابی کرد
زن گرفت از تعب رهِ غزنینبشنو این قصّه و عجایب بین
کرد انهی به قصّه سلطان رابه شفیع آورید یزدان را
که ز من عامل نسا املاکبستد و من شدم ز رنج هلاک
شاه چون حال پیرزن بشنیدپیرزن را ضعیف و عاجز دید
گفت بدهید نامه‌ای گر هستتا ز املاک زن بدارد دست
نامه بستد سبک زن و آوردشادمانه به عامل باورد
که به زن جمله ملک باز دهدزن بیچاره را جواز دهد
با خود اندیشه کرد عامل شومکه کنم حکم زن چو حکم سدوم
زن دگرباره بر ره غزنیننرود من ندارمش تمکین
نه به زن باز داد یک جو خاکنه ز شاه و الهش اندُه و باک
زن دگر باره رای غزنین کردبنگر تا چه صعب لعب آورد
قصّه بر شاه داشت بار دگرخواست از شاه خوب رای نظر
به تظلّم ز عامل باوردبخروشید و نوحه پیش آورد
گفت سلطان که نامه‌ای بدهیدرسم و آیین بد دگر منهید
گفت زن نامه برده‌ام یکبارلیک نگرفت نامه را بر کار
بود سلطان در آن زمان مشغولسخنِ پیرزن نکرد قبول
گفت سلطان که بر من آن باشدکه دهم نامه تا روان باشد
گر بر آن نامه هیچ کار نکردآن عمیدی که هست در باورد
زار بخروش و خاک بر سر کنپیش ما وز حدیث بی‌سر و بُن
زان سبک گفت ساکن ای سلطانچون نبردند مر ترا فرمان
خاک بر سر مرا نباید کردنبود خاک مر مرا در خورد
خاک بر سر کسی کند که ورانبود بر زمانه حکم روا
بشنید این سخن ز زن سلطانشد پشیمان ز گفت خود به زمان
گفت کای پیرزن خطا گفتمکز حدیث تو من برآشفتم
خاک بر سر مرا همی بایدنه ترا کاینچنین همی شاید
که مرا مملکت بود چندانکه در آن ملک باشدم فرمان
به ایاز آن زمان سبک فرمودکه سخن بیش از این ندارد سود
زی غلامان سبک یکی بگزینکه رود زی نسا چو باد برین
که بود مرو را سواری بیستبنگرد کاین عمید ابله کیست
کار بر مرد بد بگیرد سختپس مرو را فروکند به درخت
نامه در گردن وی آویزدتا ز بد هرکسی بپرهیزد
بس منادی زند به شهر درونکانکه از حکم شاه رفت برون
سر بپیچید و ضال و عاصی گشتگرد خود رایی و معاصی گشت
مر ورا این سزا بود ناچارتاندارد رضای سلطان خوار
رفت میری بدین مهم در حالکُشت مرد فسادجو به نکال
عامل ابله از چنان کردارجان به بیهوده کرد در سرِ کار
بعد از آن حکم شاه نافذ گشتشیر با گور آب خورد به دشت
شاه را حکم چون روان باشدعالم از عدل او جنان باشد
پس اگر حکم او نباشد جزمنکند هیچکس به ملکش عزم
امر سلطان چو امر یزدانستسایهٔ ایزد از پی آنست
لفظ مهتر که گفت از پی شاههست سلطان همیشه ظلّ اللّٰه