بخش ۳۱ - در راستی میان جور و عدل
از عقوبت سه حرف بیش مگیربا و تا را ز دیو در مپذیر
بر تن از راه رفق بر تن خصمبشکن از روی خُلق گردن خصم
روی خندان و عفوگستر باشبخروش و به سرزنش مخراش
ناصبوران چو خاک و چون بادندصابران سال و ماه دلشادند
کار آن پادشا گزیده بُوَدکه حکیم و زمانه دیده بُوَد
فعل نیکان ملقّن نیکیستهمچو مطرب که باعث سیکیست
فکرت آخرست اصل بنانظر اوّل است تخم زنا
ماه را پیشه چرخ پیماییستشاه را کار ملک پیراییست
ملک آلوده مرگ بستاندملک پالوده جاودان ماند
زر آلوده کم عیار بُوَدزر پالوده پایدار بُوَد
دین بیلطف شاخ بیبارستملک بیقهر گنج بیمارست
ملک را قهر و لطف انبازستورنه همچون دهل پر آوازست
پنجهٔ خصم تو غرورپرستعِرق ایمان تو سرور پرست
حصن دین است ملک خاصه چنینباز جان و روان شاهی دین