بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بیسیاستی پادشاه
به نقیبی بگفت روزی امینکه بران صد پیاده در صف کین
او حدیث امین به جای بماندبشد و صد سوار در صف راند
چون چنان دید گرم گشت امینپس بدو گفت کای چنین و چنین
نه درین ساعت ای بدِ بدکارمنت گفتم پیاده بر نه سوار
چون نقیب این سخن ازو بشنیدنیک دانست پاک را ز پلید
گفت بر من ترش مکن بینیکه هم اکنون به چشم خود بینی
کز بدی خویت و ز مردی خویشهم پیاده شوند و هم درویش
عزم و حزم شهان سوی کِه و مهآهنین پای و آتشین سر به
بدگهر رای و یار کی دارددوزخ آب خدای کی دارد
زر ز آهن عزیزتر زان شدکاهن از بیم شاه لرزان شد
رای بد ملک و دین روشن راهمچو یار بدست مر تن را