بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردن
شاه چون بستد از رعیّت ناننقد شد کلّ من علیها فان
از رعیّت شهی که مایه ربودبُن دیوار کَند و بام اندود
نان خشکار را ز من ببریمیده گردانی و تو میده خوری
برّهٔ خوان که وجه بابزنستاز بهای فروخ بیوه زنست
ملک ویران و گنج آباداننبود جز طریق بیدادان
سخت بیخی درخت از بادستگنج پُر زر ز ملک آبادست
ملک آباد به ز گنج روانشادی دل ندارد ایچ روان
ابر چون زُفت گشت در بارانشد ستمکش روانِ بیوهزنان
چون ستد شه عوامل از دهقانده ازو رفت و ماند بر وی قان
هرکه امسال آب وَرز ببردسال دیگر گرسنه باید مرد
گرگ چون خورد گوسفند همهچه بُوَد سود از کلاب رمه
گر نخواهی برهنه عورت تندر گریبان مزن ز بُن دامن
شاه را از رعیّت است اسبابکام دریا ز جوی جوید آب
آب جوی ار ز بحر بازگریبحر را زان سپس شَمر شمری
بس به کار آمده است و بس دلخواهسرخی سیب را سپیدی ماه
هرکه جز شاه کالبدشان دانشاه جانست و خفته نبود جان
مثل شه سر و رعیّت تنهردو از یکدگر فزود ثمن
تن بیسر غذای زنبورستسر بیتن سزای تنّورست
رونق جان ز عدل شاه بُوَدمُلک بیعدل برگ کاه بُوَد
ترک و ایرانی و عرابی و کردهرکه عادلتر است دست او برد
شاه را خواب خوش نباید خفتفتنه بیدار شد چو شاه بخفت
شاه را خواب غفلتست آفتهمچو بیداریش بُوَد رأفت
بالش کودکان ز خفتن دانبالش مرد سایهٔ خفتان
فلک از همّت ار چه زه داردروز شمشیر و شب زره دارد
شب فلک دارد از ستاره حشرروز دارد ز آفتاب سپر
کم ز نرگس مباش اندر حزمچون کنی عزم رزم و مجلس بزم
نرگس از خواب از آن حذر داردکههمی پاس تاج زر دارد
شه چو غوّاص و ملک چون دریاستخفتنش در درون آب خطاست
چون سیه روی بود نیلوفرشب چو ماهی در آب دارد سر
شه چو در بحر یار خواب شودتخت او زود تاج آب شود
چون برون شد ز کالبد غم نامخانه ویران شمار و زن بدنام
کور دل همچو کوز می باشدتیز مغز و ضعیف پی باشد
لیک محرور را دماغ قویتو ز تأثیر کوز میشنوی
گور پی بند کیسه پنداردکور می را هریسه پندارد
عجز رای دلست و قدرت و جاهخشم و کین و دروغ و بخل از شاه
هرکه بر خشم و آز قاهرتراوست بر خصم خویش قادرتر
شاه را در دماغ و بازوی چیرحزم بد دل بهست و عزم دلیر
اوّل حزم چیست رای زدنبعد از آن عزم دست و پای زدن
شاه را در خورست حزم درستورنه عزمش بود ز غفلت سست
دل و زهره چو نور وام کندشمس را تیغ در نیام کند
زانکه در کارگاه دولت و دینعقل بیند به جان حقیقت این
مردی از شاه و خدعه از بدخواهحمله از شیر و حیله از روباه
حمله با شیر مرد همراهستحیله کار زنست و روباهست
همچو دریاست شاه خسپرورگهرش زیر پای و خس بر سر
بد نو کشته گنده نیک کُهنخار باشد به جای خرما بُن
همه روز از برای لقمهٔ ناناین حدیثست و دوکدان زنان
میل ندهم به بد اگرچه نوستعلف خر سبوس و کاه و جوست
خار بُن گرچه رست و بالا کردسر او را سپهر والا کرد
تو طمع زو مدار میوه و گلیار بد هست بابت سر پل
نه ازو میوه خوب و نه سایهنه ازو سود به نه سرمایه
عامیان صف کشنده همچو کلنگلیک زیشان چو باز ناید جنگ
هست در جنگ نیروی عامههمچو ارزیز گرم بر جامه
کودکان و زنان و حشو سپاهدل و صف را کنند هر سه تباه
زود خیزاست و خوش گریز حشرزود زایست و زود میر شرر
شرر تیز تگ جز ابله نیستزادهٔ او ز عمرش آگه نیست
زیرکانی که زیر کان دلندگوهر تخم را چو آب و گِلند
در میادین دین و ملک ملوکاز برای نجات و هلک ملوک
یار دل به ز صبر ننهادندظفر و صبر هردو همزادند
شه که دون را بلند و والا کردمر بلا را بلندبالا کرد
آتشی کاب را بلند کندبر تن خویش ریشخند کند
از تف آتش گرش برد به فرازاز کف خویش بکشد آبش باز
زشت زشت است در ولایت شاهگرگ بر گاه و یوسف اندر چاه
لشکری و رعیتی که سرندنفع را تیغ و دفع را سپرند
شاه بیبخشش آفت سپهستبینیازی سپاه ذل شهست
ای بیاموخته به خاطر دونتاجداری ز گزدم گردون
چاکرت گر بدست و گر بد نیستبد و نیکش ز تست از خود نیست
چاکر مرد بد نکو نبودآب خاکی جز از سبو نبود
هست در دست تو چو تیغ و چونیتو بدی عیب خود منه بر وی
لشکر از جاه و مال شد بد دلرعیت از بیزریست بیحاصل
رعیت از تو چو با یسار شوداز برای تو جان سپار شود
چون نیابد یسار بگریزدبا عدوی تو برنیاویزد
تن که لاغر بُوَد بُوَد منبلپس چو فربه شود شود کاهل
مردمی با کسی که بیاصل استهمچو شمشیر دسته با وصل است
سوی او دل چو خاک در دیگستنزد او جان چو آب در ریگست
چه به بیاصل زر و زور دهیچه چراغی به دست کور دهی
ای که با دین و ملک داری کاردر شره خوی خرس و خوک مدار
که نکو ناید ار ز من پرسیخوک بر تخت و خرس بر کرسی
شاه شهری که بیخرد باشدنیک لشکر به نرخ بد باشد
لهو چون مرگ جان ملک بردظلم چون ریگ آب ملک خورد
خاک بر باد کینهور باشدریگ بر آب تشنهتر باشد
شه چو بنشست بر دریچهٔ هزلملک بیرون پرد ز روزن عزل
هزل با شاه اگر مقیم شودخاطرش در هنر عقیم شود
اول نور هست باد هباتآخر ظلمت است آب حیات