گنج

بخش ۱۰ - در وصف بدان گوید

من ندانم ز جملهٔ اشرارپُر گناهی چو بی‌گناه‌آزار
جز سیه روی وقت بیدادینکند همچو زنگیان شادی
شغل دولت که از ستم سازیچه بود جز که گرگ و خرّازی
چون ز داد و ز رای خویشی شادچون کنی بر فرود خود بیداد
هرکه اندر جهان ستم جوینددد و دیوان آدمی‌رویند
خلق سایه است و شاه بد پایهپایهٔ کژ کژ افکند سایه
روزگار ار درد و گر دوزداز دل شاه عادل آموزد
سایه ایزد است شاه کریمراست باش و مدار از کس بیم
بد و نیکی که در ستور و ددستاز دل شاه نیک و شاه بدست
گردد از داد شاه کسری وشسیر بُستان چو شیر پستان خوش
شود ار جور شه کند دیدارمرد بازاری از تره بیزار
هرکه او بی‌گناه ترسانددان که در جای ترس درماند
ظالم ار مال و جان خلق ببردنه هم آخرش می بباید مُرد
گرچه امروز ز ابلهی ستهدگور و محشر جواب او بدهد
نیست بر ظالم از تن و زن و مالجز مگر خونش ایچ چیز حلال
شاه غمخوار نایب خردستشاه خونخوار مرد نیست ددست
مرد غمخوار مردِ دین باشدهرکه او غم خورد چنین باشد
رنجه دارنده کم زید چو مگسهست کم رنج از آن زید کرگس
شرهش هیچ جان چو رنجه نداشتعدل او جان او بدو بگذاشت
هرکرا رنجه داشتن دین استتن او نیست تن که تنّین است
عمر رنجور دیرتر ماندرنجه دارنده زود درماند
خشم را بر خرد سوار مدارخرد خویش را تو خوار مدار
بی‌خرد آب کرد پاسخ نانبا خرد کی خرد چنین سخنان
هرکه را خشمش از خرد بیشستخلق ازو و او ز خلق دل ریشست
خشم چون تیغ و حلم چون زر هستتو مهی آن گزین ز به که بهست
ای شهنشه در این سرای غروربخور این شربت شرابِ طهور
چون مه از تو نیافرید خدایتو به از خلق بندگیش نمای