بخش ۵۲ - حکایت
آن شنیدی که گفت دمسازیبا قرینی از آنِ خود رازی
گفت کین راز تا نگویی بازگفت خود کی شنیدهام ز تو راز
شرری بود کز هوا پژمرداز تو زاد آن زمان و در من مرد
سر ز نامحرمان نهان بایدورنه محرم چو بشنود شاید
دوست محرم بود به راز و نیازپیش محرم برهنه باید راز
در ره سیل و رودها خفتهسخن گفته به که ناگفته
راز جز پیش عاقلان مگشایدل خود جز به اهل دل منمای
آن نبینی که تخمها در گِلننماید به هیچ ظالم دل
کم ز خاکی و خاک نعمت سازاز زمستان نهفته دارد راز
چون هوا دست عدل بگشایدراز و دل جمله خاک بنماید
راز در زیرکان نهان باشدزانکه هشیار بدگمان باشد
هرکه در روز راز گستردهستابجد از لوح عقل بستردهست
سرّ والشّمس چون دلش دریافتنه ز واللیل بدروار بتافت
گفت کین سوز پردهساز منستشب معراج روز راز منست