بخش ۵۱ - اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن
سر چه پوشی که در بهاران گِلراز پنهان ندارد اندر دل
با بهان رای زن ز بهر بهیکز دو عقل از عقیله باز رهی
کز تن دوست در سرای مجازجان برون آید و نیاید راز
راز مر دوست را چو جان باشدزان چو جان در دلش نهان باشد
راز پنهان نداشت ایج لبیبدر غم و علّت از حبیب و طبیب
از طبیب ار نهان کنی تو اصولبه نگردی بماندی معلول
جمله علّت بگوی و راز مگویوآنچه بشنیدهای تو باز مگوی
راز دل چو مرغ و دانه بُوَدراز بر دل چو دود خانه بُوَد
دانه چون مرغ خورد شد ناچیزوآنچه بر دل نهاده شد چون تیز
نرهد جان جانت زین دو مگرتا نکردی نهانش جای دگر
با قوی گو اگر بگویی راززانکه باشد قوی ضعیف آواز
اینکه گفتم چو عاقلان بپذیرورنه از پیل و خر قیاسی گیر
زنده سر جز به زنده نسپردهستزانکه سر جان زنده را مُردهست
هرکه مرده است راز مردان رادُر کند پس صدف کند جان را
تا صدف را به کارد نشکافندهمچو دریا ز موج کی لافند
تو نیابی بخاصه راز ملوکخیره باهم نشین پنبه و دوک