بخش ۵۰ - حکایت
آن شنیدی که پیر با همراهگفت چون شد ز همرهیش آگاه
از سر و سینه بهر صحبت یارپای سازم به ره چو مور و چو مار
گر تو کار سفر همی سازیتو ز من خواه و گیر جان بازی
همرهت باشم و ز دزد و هراسکم ز سگ مر ترا ندارم پاس
بس عجب نبود ار چنین باشمگر کنم با سگی قرین باشم
بندم از جد و جهد و عشق و طلببر گریبان روز دامن شب
خود ز یاران نباشد ایچ محالکین سگی کرد سیصد و نه سال
خفته اصحاب کهف و سگ بیدارپاس همراه داشت بر درِ غار
راه چون مار و غار دارد سازیار در غار مار دارد باز
مصطفی را به دفع هر مکرییار بایست همچو بوبکری
آب را گر نه آتشستی یارخاک فعلستی و هوا آثار