بخش ۴۴ - در کاهلی گوید
بشنو از بارگاه مصطفویتا چه دانی ز نکتهٔ نبوی
صفت کاهلان دین در راههست لفظ من استوی یوماه
اسب کودن به غزو نیست دوانورنه چون خر نداردی پالان
بر تن خود نهای مغفّل بارزانکه باشد سیاه بدکردار
شرع ورزی نیاید از منبلحق گزاری نیاید از کاهل
آنکه او شرع را شود منقادنرود چون خران به راه عناد
بندهٔ شرع باش تا برهیورنه گشتی به پیش دیو رهی
مر ترا گر به سوی خانه برداشهب و ادهم زمانه برد
خام و گمنام رفته از خانهکه بود جز جنین و افگانه
گام زن همچو روز روشن باشنه فسرده چو بام و روزن باش
آب در گشتن است خوش چو گلابچو نگردد بگندد از تف و تاب
دم به دم طوف کن به هر کوییتا ببینی مگر نکورویی
ور نکو گویی و نکو راییهمچو اقبال باش هر جایی
با همه خلق رای نیکو دارخو نکودار و رای چون خو دار
تنگ خویی نشان ادبیرستخوی بد روبه و نکو شیرست
خوی نیکو ترا چو شیر کندخوی بد عالم از تو سیر کند
نیست در خورد مر مرا دل و جانیارب از هر دوام تو باز رهان
چیست لذّت ز عمر با تکلیفهمه با هم رقیب و خصم و حریف
زین همه خلق و زین همه بنیادبار تکلیف خویش بر تو نهاد
گشت زین کاینات جمله خصوصاحسنالصوره مر ترا مخصوص
گرد هزل و عبث چرا گردیعمر خود در عبث هبا کردی
که ترا غرهّ کرد بر دنییتا بدادی ز دست خود عقبی
کار خود دیر و زود دریابیلیک اکنون هنوز در خوابی
غافلی زین زمانهٔ غدّاراز وجود زمانه دست بدار
کین امانی نه پایدار بُوَدحسرتافزای و عمر خوار بُوَد
چون من و چون تو صد هزاران کشتناشده سرخ یک سر انگشت
تو در این راه کودکی طفلینه شراب مروّقی ثفلی
مرد راهی درآی و مردی کنورنه ره گیر و رو مه سردی کن