بخش ۳۴ - التمثّل فی صفةالانسان
آن شنیدی که رفت زی قاضیتا کند خصم خویش را راضی
بود مردی در آن میانه گواهکه ز آبادی خود نبود آگاه
چون گواهی بداد قاضی گفتکای تو با مردمی و رادی جفت
نه فلان مرد راد جدّ تو بودکه فرزدق ورا همی بستود
از عطا بود کام و راحت روحشعرا را بُد از کرم ممدوح
مرد گفت از فرزدق و اشعارمن ندارم خبر تو رنجه مدار
گفت قاضی چو تو ز نادانیمنقبتهای خود نمیدانی
قول تو من کجا قبول کنممن همه کار بر اصول کنم
چون ندانی فرزدق و نه مدیحمن ندارم شهادت تو صحیح
تو اگر ز آدمی چو آدم باشراه او را نه بیش و نه کم باش
جان به کف برنه و دلیر آسایقصد این راه کن درو ماسای
کاین دو روزه حیات نزد خردچه خوشو ناخوشو چه نیک و چه بد
باش تا بیخ تو به آب رسدماه خیمهات به آفتاب رسد
کودکی تو هنوز معذوریزین طریق دقیق بس دوری
بسته کی گیردت به حاصل نقلهرکه دارد گشاد نامهٔ عقل
تو چه دانی ز آفرینش حقچه شناسی بیان بینش حق
تو که در بند آبی و نانیکی جهان و نهان او دانی
وقت را شکر کن که در ایامزادهای در میانهٔ اسلام
خواری و زخم کفر دیده نهایشربت کافری چشیده نهای
سعی ناکرده در ره ایمانپیشت آوردهاند از ایمان خوان