بخش ۷ - حکایت
آن شنیدی که در گه عیسیخواست باران به حاجت از مولی
رفت و با قوم خود به استسقاکرد هرکس ز عجز خویش دعا
به اجابت دعا نشد مقرونگشت عیسی از آن سبب محزون
ناگه آمد ندا که مُجرم رااز میان کن برون که مُکرم را
با گنهکار نیست راه رضانشنود از گناهکار دعا
بازگشتند جمله آن انبوهکه جهان بود از آن گروه ستوه
جز یک اعور نماند با عیسیجان ما باد جانش را به فدا
گفت عیسی چرا نرفتی توپشت چون دیگران نخفتی تو
تا تو بودی بگو گنه کردینامهٔ خویشتن سیه کردی
گفت روزی همی به رهگذریسوی نامحرمی زدم نظری
هم بر آنجای کان نظر دیدمطمع از جان خویش ببریدم
قدم از خشم بر نکندم منتا مر این چشم برنکندم من
چون ظفر یافت دیو بر چشممچشم کردم سیاه چون وشمم
تا ظفر یافت دیو بر بصرمدیده را دور کردم از نظرم
آنچه از من نصیب شیطان بودگشته مر دیو را به فرمان بود
دور کردم ز خویشتن یک راهتا نمانم رهینِ خشم آله
گفت عیسی بگوی زود دعاکه تویی در زمانه خاص خدا
دست بر کرد زود مرد امینعیسی اندر عقب کنان آمین
دست برداشت مرد دینی زودبود یزدان ز فعل او خشنود
در هوا زود گشت میغ پدیدابر باران گرفت و میبارید
از چپ و راست سیلها برخاسترودها ره گرفت از چپ و راست
هر که را برگزید یزدانشبر زمانه رواست فرمانش
گر تو فرمان حق بری، فرمانبدهی بر زمانه چون شاهان
نظری کان نبایدت منگرتا نیابی تو از زمانه خطر
هرکه او ننگرد به ناشایستنکشد رنج و غم به نابایست
سهمی است از سهام دیو لعینهر نظر کان نشاید اندر دین
عاشقی جز به اختیار خطاستآه عاشق به اختیار کجاست
ز آبِ پشت آبروی بگریزدکابِ پشت آبِ رویها ریزد
کرد پر بادت اندرین عالمانده آبِ پشت و نان شکم
اینت چابک سوار در تگ و تازکه پیاده بماند با مهماز