بخش ۱ - ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح
اندر آمد چو ماه در شبگیرانَعِماللّٰه صباحگویان پیر
کُندجسمی و ساکن ارکانیتیزچشمی و رهفرادانی
روی چون آفتاب نور اندودجامه چون جامهٔ سپهر کبود
ناگهانی تو گفتی آمد برآفتابی ز حوض نیلوفر
یا مگر باغبانِ طینت منناگهان گشت بر بنفشه سمن
دیده چون از نهاد من پُر کردتا به سر دُرج جزع پر دُر کرد
گفت چون نطق پر شکر بگشادکُلَه خواجگی ز سر بنهاد
کیفاصبحت ای پسر خواندهای به زندان نفس درمانده
ای به چاه غرور مانده اسیر بر تو نفس هواپرست امیر
خیز کاین خاکدان سرای تو نیستاین هوس خانه است جای تو نیست
چه افگنی بیهُده بساط نشاطاندرین صد هزار ساله رباط
گر قبای بقا نخواهی سوختبرکش از تن قبای آدم دوخت
خویشتن را ازین قفس برهانبنما از خلیفتی برهان
باش گنجور در نشیمن خاکورنه بگذر از انجم و افلاک