گنج

بخش ۹ - حکایت در کمال عشق و عاشقی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
عاشقی را یکی فسرده بدیدکه همی مُرد و خوش همی خندید
گفت کاخر بوقت جان دادنخندت از چیست و این خوش استادن
گفت خوبان چو پرده برگیرندعاشقان پیششان چنین میرند
عشق را رهنمای و ره نبوددر طریقت سر و کُله نبود
عشق و معشوق اختیاری نیستعشق زانسان که تو شماری نیست
عشق را کس وجود نشناسدهر دلی را وطن نپرماسد
گر نکو بنگری نه جای شکستعشق را ره ورای نُه فلکست
عاشقی خود نه کار فرزانه استعقل در راه عشق دیوانه است
در رهِ عشق کاینات همهستد از عجز خود برات همه
عرش و فرش از نهاد او حیرانباز گشته ز راه سرگردان
کس نداده نشان ز جوهر عشقهیچ‌کس نانشسته همبر عشق
نقد عشق از سرای ارواحستنه ز اشخاص و شکل و اشباحست
راه نایافته بیافتن استعشق بی‌خویشتن شتافتن است
کفر و دین عقل ناتمام بُوَدعشق با کفر و دین کدام بُوَد
هرچه در کائنات جزو کل‌انددر ره عشق طاقهای پل‌اند
عود و بیدی که سوختی همبردود اگر دو یکیست خاکستر
بید با میوه‌دار و خار و خدنگهمه را آتشی کند یک رنگ
پیش آنکس که عشق رهبر اوستکفر و دین هر دو پردهٔ در اوست
مرد صورت پرست را گه کارکفش دستار دان کمر زنّار
هرچه آن نقش دور گردونستاز سرا ضرب عشق بیرونست
عشق برتر ز عقل و از جانستلی مَعَ‌اللّٰه وقت مردانست
عقل مردیست خواجگی آموزعشق دردیست پادشاهی سوز
طفل را بارِ عشق پیر کندپشه را عشق باشه گیر کند