بخش ۴ - التمثیل فیالعالم والمتعلّم
از عمل مرد علم باشد دورمثل این مهندس و مزدور
آن ستاند مهندس دانابه یکی دم که پنج مه بنّا
وآن کند در دو ماه بنّا کردکه نبیند به سالها شاگرد
باز شاگرد آن چشد ز سرورکه نیابد به عمرها مزدور
مزد این کم ز مزد آن زانستکین به تن کرد و آن به جان دانست
آن نکرده بدیده قسمش راوین بکرده بمانده اسمش را
بوده بیند کسی که جانورستآنکه نابوده بیند آن دگرست
هرکه شد جان ز علمش آسودهبوده دانست و دید نابوده
جان عالم بود مآلیبیندیدهٔ جاهلست حالیبین
زانکه نازیرکان و طرّارانگِل فرستند سوی گِلخواران
باز عالم چو بیندش با گِلسرد گرداندش گِل اندر دل
لذت گل به دلش سرد کنددلش از گل به حیله فرد کند
از پی مصلحت برو خنددکخ کخی در بروت او بندد
چون ترا از تری دل بتریستآنکه شیر خرت دهد ز خریست
نیک نادان در اصل نیکو نهبد دانا ز نیک نادان به
کار یک ساله را بها دو درمعلم یک لحظه را بها عالم
آن کشد زین و این کشد زان بارکه عمل مرکبست و علم سوار
چکنی علم در میانهٔ گنجکار باید که کار دارد خنج
علم نر آمد و عمل مادهدین و دولت بدین دو آماده
عالمان خود کمند در عالمباز عامل میان عالم کم
زعفرانخوار تازهروی بودزعفرانسای یاوهگوی بود
شادی دل شرابخوار خوردانده دل شرابدار برد
چند پرسیم چون گرانجانانکه عمل نیست با سخندانان
رد را زه ز حال برخیزدحال باید که قال برخیزد
از سخنگوی قال پرس نه حالاز زره گر زره طلب نه جوال
زاد این راه عجز و خاموشیستقوّت و قوت مرد کم کوشیست
رهروان را چو درد راهبرستآنکه را درد نیست کم ز خرست