گنج

بخش ۱۹ - اندر صفت شب گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۸ بیت
چون نهان شد ز بهر سود زمینآتشِ آسمان ز دود زمین
دهر چون در سرای قیر اندودتودهٔ دوده با تلاطم دود
ظلمهای سپهر در یادمگشته در طبع دهر مستحکم
پیش دیوان درون دمگه زشتزنگیان پای‌کوب بر انگِشت
گشته پر دوده تودهٔ هامونکرده عالم غُلامه غالیه‌گون
شب بسان سیاه‌گون دریامن چو گوهر صدف نهاد سرا
خفته اندر کنار اهریمنزنگیی کش ز مُشک پیراهن
زنگیانی به قیر بسرشتهشبه با ساج کرده در رشته
دیو از دوده کرده خود را دلقشش جهت را یکی نموده به خلق
می‌دمید از دهان دوده سرشتدیو در روی نوبیان انگِشت
گشته انقاس گوهرِ مردمکرده انفاس راه منفذ گم
یا تو گفتی که از جوال سیاهزنگیی کور سرمه ریخت به چاه
نور بسیار اندکی کردهتیرگی شش جهت یکی کرده
سایهٔ آفتاب رفته چو تیرقیروان را گرفته اندر قیر
شد چو شد زیر خاک چشمهٔ خورنسترن را ز حوض نیلوفر
چشم نرگس به باغها در بازلیک بیگانه از نشیب و فراز
زحل از اوج خویش رخ بنمودهمچو گویی ز نقره زر اندود
مشتری گشته از فلک پنهانهیچ ننمود روی خویش عیان
شکل مریخ برفراخته تیغگاه پیدا و گه نهان در میغ
شمس رخ در حجاب پوشیدهوز سیاهی نقاب پوشیده
زهره اندر حضیض ناپیداگشته از نور خویش جمله جدا
با عطارد نمانده هیچ رمقهم بسان دویت خود مطلق
خسرو شرق در شبستان خوشخفته بر روی نیلگون مَفرش
چرخ پیروزه و ستاره بر آنچون زر سرخ و دست نیلگران
شهب اندر اثیر میدان تازدُم عقرب ز زهره چوگان باز
بوده پیش بنات نعش مهینماه چون نیم حلقه‌ای زرّین
در ثریّا بمانده چشم سهیلخیره چون مرد مانده اندر سیل
قطب در قطر چرخ پیوستهمتمکّن چو پیر آهسته
نالهٔ بیوه و خروش یتیمدل برجیس را نهاده دو نیم
بهر تعویذ عقد حورالعینفرقدان چون هلیله‌ای زرین
انجم اندر مجرّه راست چنانکه صدف ریزه‌ها بر آب روان
شده شکل مجرّه زو پیداهمچو موسی و بحر و زخم عصا
شکل پروین چو هفت مهرهٔ یشمبر یکی جام می‌نموده به چشم
همچو شخصم ضعیف شکل سُهاگاه پیدا و گاه ناپیدا
گردش انجم از ورای اثیرخیل رومی به گرد زنگی پیر
کوکب از راه کهکشان پیداراست چون اشک و چشم نابینا
چرخ را کرده چون شکوفه به باغگاو گردون ز شش پلیته چراغ
مانده ساکن چو گوهر اندر دُرجهفت سیّاره و دوازده برج
اختر و آسمان ز کینهٔ منگشته مانند اشک و سینهٔ من
چون ز سرمای صبح زنگی زشتدم دمید اندر آتش و انگِشت
صبحدم دم برون همی زد خیلگفتئی جان همی کند بواللیل
تا برون کرد همچو زرین درقشاه گردون سر از دریچهٔ شرق
همچو من زرد روی شد عالمچون برون تاخت سرخ علم
شد جهان تازه چون دل داناشب شد از بیم صبح روز ناپیدا
انجم از بیم صبح ریزان شدزنگی از رومیان گریزان شد
صبح چون شد ز نور شاد روانگسترید او ز نور شادروان
بامدادان پگاه از درِ منناگه آمد پدید دلبر من
دلبری کو دل و روان بربودچون به کافور مُشک می‌اندود