گنج

بخش ۱۲ - فی اشراق العشق

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
این چنین خوانده‌ام که در بغدادبود مردی و دل ز دست بداد
در رهِ عشق مرد شد صادقناگهان گشت بر زنی عاشق
بود نهرالمعلی این را بابزن ز کرج آب دجله گشت حجاب
هر شب این مرد ز آتشِ دل خویشراه دجله سبک گرفتی پیش
عبره کردی شدی به خانهٔ زنبی‌خبر گشته او ز جان و ز تن
بادهٔ عشق کرده ویرا مستوز وقاحت سباحه کرده به دست
چون براین حال مدّتی بگذشتآتشِ عشق اندکی کم گشت
خویشتن را در آن میانه بدیدگرد چون و چرا همی گردید
بود خالی برآن رخان چو ماهمرد در خال زن چو کرد نگاه
گفت کاین خال چیست ای مه‌رویبا من احوال خال خویش بگوی
زن بدو گفت کامشب اندر آبمنشین جان خود هلا دریاب
خال بر رویمست مادرزادآتش عشق تو شرر بنهاد
تا بدیدی تو خال بر رخ منپر شدی زین جمال فرّخِ من
مرد نشنید و شد به دجله درونبه تهوّر بریخت خود را خون
غرقه گشت و بداد جان در آبگشت جان و تنش در آب خراب
مرد تا بود مانده اندر سُکربود راه سلامت اندر شُکر
چون ز مستی عشق شد بیدارکرد جان عزیز در سرِ کار
مرد را تا بُوَد شرر در دلنبود مطلع به حاصل گل
چون شرر کم شود خبر یابدآنگه از عقل خود خطر یابد
وانکه او مدّعی است در ره عشقشیر او هست کم ز روبه عشق
هست در بند لقلقه ماندهاز درِ معنی و خبر رانده
حال او حال آن جوان باشدکه خجل گشته از زنان باشد
نشنیدی که آن عزیزه چه گفتچون برو مرد حال خود ننهفت