بخش ۵ - حکایت در داد و ستد خردمند
معن دادی خمی درم به دمیباز کردی مُکاس در درمی
گفت این خوی نزد من نه بدستجود مال و بخیلی خردست
مال بدهم پی جوانمردیعقل ندهم به کس به نامردی
در سخاوت چنانکه خواهی دهلیکن اندر معاملت بسته
ستد و داد را مباش زبونمرده بهتر که زنده و مغبون
مرد باشی به گاه بیع و شریاز ثریّا نیوفتی به ثری
عقل دست و زبان کوته دانآرزو رأس مال ابله دان
ای خرد کرده سرفراز تراسر نگونسار کرده آز ترا
مرد گرد درِ خرد گرددتنگ میدان به گرد خود گردد
هرکجا رخ نهادی ای عاقلتو به آیی چو بد نداری دل
هرکه تدبیر رای بد نکندستد و داد بیخرد نکند
بیخرد را ز خود نباشد سودبود او آتش است و سودش دود
که ازو تیره تیرگی آردچشم را خیره خیرگی آرد
حاکم عقل را در این بنیادکارها محکم است و دلها شاد
زانکه در مکتب علوم ازلاز پی راندن رسوم عمل
نُتف او در آسمانهٔ نقلنکتش در کتابخانهٔ عقل
از خرد خواجه شو که سنگ سپیدلعل شد زیر دامنِ خورشید
اوست بهر بقای جاویداندفتر نفش و خامهٔ فرمان