گنج

بخش ۳ - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق

عقل سلطان قادر خوش خوستآنکه سایهٔ خداش گویند اوست
سایه با ذات آشنا باشدسایه از ذات کی جدا باشد
سایه جز بنده‌وار کی باشدسایه را اختیار کی باشد
عقل کُل تخته زیر گُل داردهرکجا امر امر قل دارد
عقل تا پیش گوی فرمانستسخنش هم قرین قرآنست
هرچه از بارگاه فرمان نیستآن همه درد تست درمان نیست
عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاسبرترست از فلک ستاره‌شناس
در مصالح مدبّر جان اوستدر ممالک دبیر یزدان اوست
عقل را از عقیله باز شناسنبود همچو فربهی آماس
عقل کل مر ترا رهاند زوداز قرینی دیو و آتش و دود
رحمة‌اللّٰه نهاد عالم راحجّة‌الحق سرای آدم را
عقل اندر سرای پردهٔ کناز برای قبول کن و مکن
مُقبلی بود مُدبری شد بازباز اقبال یافت از پی راز
قابل نور امر شد به همهدرخور خود نه درخور کلمه
هرکه او را مخالف از خود خَستوانکه او را متابع از بد رست
با خرد کن چو مشتری تدبیرچون قمر دین ز بهر غلبه مگیر
نفس روینده در رعایت اوستنفس گوینده در هدایت اوست
اوست از جود کاشف الغمّةحضرت او نهایة الهمة
عقل داند اسامی هرچیزاو کند در به و بتر تمییز
کدخدای تن بشر عقلستاز همه حال با خبر عقلست
پاک و مردار بر یکی خوانستجز به عقل این کجا توان دانست
هرکه با عقل آشنا باشداز همه عیبها جدا باشد
یافت عاقل ز روی فوز و فلاحدر سرای فساد عین صلاح
سخن عاقل از طریق قیاسدُرِّ دین است و ذهن او الماس
گرچه مرد هنر بیابانیستجان او لوح سرّ ربّانیست
هنر از مرد همچو روح از تنبی‌هنر مرده جان و زنده بدن
شربت عقل بردبار چشدخر چو بی‌عقل بود بار کشد
عقل چون ابجدِ حق از بر کردجامهٔ باطل از سرش بر کرد
هرکه با عقل خویش نااهلستحلم او زور و علم او جهلست
هرکه در بند قیلها افتادعقل او در عقیله‌ها افتاد
مرد بی‌عقل جز خیالی نیستبید بی‌بَر ز دیو خالی نیست
مغز عقل است و اختران ثقلندپیر عقل است و خاکیان طفلند
دایه عقل آمد از برای سخنمجتهد را به گاهوارهٔ ظن
عقل هم قادرست و هم مقدورعقل هم آمرست و هم مأمور
برتر از صورت و مکان و محلدرِ دروازهٔ جهانِ ازل
عقل شاهست و دیگران حشمندزانکه در مرتبت ز عقل کمند
همه تشریف عقل ز اللّٰه استورنه بیچاره است و گمراهست
عقل کل را بسان بام شناسنردبان پایه سوی بام حواس
عقل تخته است و نفس نقش‌نماینقش امرست و نقشبند خدای
عقل را داد کردگار این عزّورنه کی دیدی این شرف هرگز
عقل در کوی عشق نابیناستعاقلی کار بوعلی سیناست
سوی تو عقل صلح یا کین استاینت ریش ار سوی تو عقل این است
عقل کان رهنمای حیلت تستآن نه عقل است کان عقیلت تست
از برای صلاح دشمن راعقل خوانده حواس روشن را
منگر آن روشنی که هم به غرورکشت پروانه را چراغ از نور
عقل را هرکه با بدی آمیختلاجرم عقل جست و او آویخت
آنچه عقلت نمود آن ره گیررخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر
آشنا نیست هرکه بیگانه استهرکرا عقل نیست دیوانه است
گنگ باید مرید پیر نیازتا شود عقل او سخن پرداز
چون سخن گوی گشت عقل مُریدمرده بر در بمانده دیو مَرید
هرکه در عقل همچو سلمان شددان که دیو دلش مسلمان شد
لاجرم چون ز عقل یافت کمالسه بیابان بُرد به سیصد سال
هرکرا رای و روی سلمانیستآخرین منزلش مسلمانیست
نیست از عقل در سرای غرورتبش و تابش از دم انگور
وز خرد نیست در خیال سوایمی و شطرنج و نرد و بربط و نای
خرد از بهر امن و امر آمدنز پی خمر و زمر قمر آمد
عقل فرمان پادشاهی راستنز پی لاهی و ملاهی راست
زاجر زمر و ناهی خمر اوستوآنکه بشنیده‌ای اولواالامر اوست
وین سلاطین که نز ره دین‌اندنه سلاطین که آن شیاطین‌اند
عقل کز بهر مال و جاه و دهستدان که عطّار نیست ناک دهست
عقل طرّار و حیله‌گر نبودعقل دو روی و کینه‌ور نبود
عقل از اشعار عار دارد عارعقل را با دروغ و هرزه چکار
عقل بر هیچ دل ستم نکندبه طمع قصد مدح و ذم نکند
عقل جز خواجهٔ محقق نیستعقل صوفیچهٔ مبقبق نیست
آنکه او آب ریز و نان طلبستوانکه ناشی وانکه بوالعجبست
وانکه از بهر مجمع رندانکرد تفِّ تموز در زندان
وانکه سرمای دی مهی را بازبند بر می‌نهد ز روی نیاز
وانکه داهی و آنکه سالوسیستوانکه غماز وآنکه ناموسیست
وانکه از سنگ شیشه پردازدوانکه در حقّه مُهره می‌بازد
وانکه او بر زمین هزاران بارپای بر سر نهاد چنبروار
هست بسیار زین نسق به جهانکه حساب و شمار آن نتوان
این همه عقلهای عاریتی استکز پی جاه و مال و بد نیتیست
این همه زرنمای خاک دهندهمه عطار شکل و ناک دهند
هر دهایی که ناپسندیده استحِسّ انسان ز عقل دزدیده است
هرچه نیکوست گر بِدست بَدستآن او نیست گم شدهٔ خردست
عقل را جز صلاح نبوَد کارعقل را در صلاح هرزه مدار
عقل خود کارهای بد نکندهرچه آن ناپسند خود نکند
عقل در دست یک رمه خود رایچون چراغی است در طهارت جای
خردی بوده اصل و دانش و مزدزشت نامی اوست مشتی دزد
عقل هرگز به کذب راضی نیستعقل هرگز وکیل قاضی نیست
عقل جز راست گوی و لمتر نیستحیله سازنده و گلو بر نیست
عقل هرگز خطا نیندیشدبا من و تو بلا نیندیشد
عقل دمساز زور و بهتان نیستپرده‌پوش فلان و بهمان نیست
کرده چون در نهاد پای به قیلدست حیدر سزای عقل عقیل
درد ایتام و اندُه اطفالآوریدش طمع به بیت‌المال
داد چون خواست از علی داروشآهنی تافته سوی پهلوش
زور او چون نداشت گاه مقیلنه بنالید زار عقل عقیل
تا بدانی براستی نه به رویکه دل از پشت چشم بیند روی
زانکه اندر نگارخانهٔ جاناز پی پنج حس و چار ارکان
عقل از این کارها کرانه کندعقل کی قصد دام و دانه کند
کرم کردار گرد خویش تنندزانکه در بند جهل خویشتنند
گرچه از زرق و خدعه و تلبیسوز پی شادی دل ابلیس
از گل تو بنفشه رویانندتیره‌رایان و خیره رویانند
آنکه زیشان حکیم‌تر در کاردر نهان گزدمست و پیدا یار
در سخا کند و در جفا تیزندهمچو بهمان بهمن انگیزند
تا ترا عقل دوربین چکندخویشتن را به تو جز این چه کند
عقل جایی جمال بنمایدکه مرّفه شود برآساید
ننماید ترا ز خویش نشانتا تو او را مکان کنی زندان
مر ترا عقل چهره ننموده استور بننمود چهره بر سودست
این کزین روی عقل مرد و زنستاین نه عقل استراق اهرمنست
ذهن قلاب و کاهن و ساحررای دزد و مشعبد و شاعر
این همه فطنت و دها و حیلاز عطای عطاردست و زحل
خود پدیدست تا به مکّاریچه دهد هندویی و طرّاری
دهش تیر و بخشش کیوانگوشه کشتت کنند همچو کمان
دیو از این عقل گشت با شر و شورتا به مخراق لعنتی شد کور
بگذر از عقل و خدعه و تلبیسکه عزازیل ازین شدست ابلیس
خردی را که آن دلیل بدیستلعنتش کن که بی‌ خردیست
عقل دانست خوی بخل از جودعقل بشناخت بوی بید از عود
درگذر زین کیاست اوباشعقل دین جو و پس روِ او باش
عقل دین مر ترا نکو یاریستگر بیابی نه سرسری کاریست
عقل دین مر ترا چو تیر کندبر همه آفریده میر کند
عقل دین جز هدی عطا نکندتا نبردت به حق رها نکند
نفس بی‌عقل احمقی باشدنوح بی‌روح زورقی باشد
عقل مردان رسیده تا در حقشده از بند نیک و بد مطلق
سوی عاقل چو دیو و دد باشدهرکه در بند نیک و بد باشد
زانکه خود نیست عاقلان را برخاز چه از هفت میر و از نه چرخ
چون همه نیک دید بد نکندزانکه بد والی خرد نکند
والی چرخ و دهر کیست خردعالم شرع و داد چیست خرد
نیست اندر مقام راحت و رنجبر سرِ گنج به ز مار شکنج
دایه‌ای زیر این کهن بنیادنیست کس را چو عقل مادرزاد
عقل تو روز و شب چو طوّافانبر سر چارسوی صرّافان
خیره می‌گردد و همی گویدکه فلان کون به نیک می‌شوید
این فلان خوب و آن فلان زشتستاین زمین شوره و آن زمین کشتست
گل این خار و آب آن پست استدل این خفته عقل آن مست است
این یکی عیسی آن دگر خرِ سولاین سیم خضر و آن چهارم غول
این بلندست و آن دگر کوتاهسرخ این شد از آن سپید و سیاه
این همه بیهده است بگذر ازینشاه جان را لقب مکن فرزین
تو ندانی طریق هشیاریتو خرد را دروغ‌زن داری
پرده از روی عقل برتر کشچه زنی دست خیره بر ترکش
چون نه‌ای مرد کار روز مصافشب روی را بمان و خیره ملاف
مرد درمان درد نی ز خرددیر یابد ولیک زود خرد
صفت عاقلان درین نو باغکهنه نو کردنست پیش چراغ
ز اول خلقت و بآخر عمربوده در کار عقل جاهل و غمر
کرد باید ز بهر کسب معادکاسه چون کیسهٔ خرد پر داد
بر درِ غیب ترجمان خردستشاه تن جان و شاه جان خردست
هرکه بهر هوا خرد را رانداز دو خر تا ابد پیاده بماند
گرچه بر بی‌خرد هوا چیرستبر درِ خانه هر سگی شیرست
بی‌خرد را بَدست فضل و هنرزانکه باشد هلاک مور از پر
مار را چوت اجل فراز آیدبه سرِ ره ورا جواز آید
دهد ایزد گه سؤال و جوابهرکسی را به قدر عقل ثواب
دیل در جان خویشتن داریگر خرد را دروغ‌زن داری
ور نداریم باور، از قرآنویل والمرسلات بر خود خوان
عقل کردن به خوی رویی هستمسخ گشت آنکه مسح عقل شکست
عقل را چون بیافتی بنوازاز دل خویش جای او بر ساز