بخش ۱۴ - اندر جمع بین عقل و شرع
عقل چشم و پیمبری نورستآن ازین این از آن نه بس دورست
اینکه در دست شهوت و خشمندچشم بینور و نور بیچشمند
نور بیچشم شاخ بیبر دانچشم بینور جسم بیسر دان
این تواضع نمای پر تلبیسوآن تکبر فزای چون ابلیس
این ز دست امیر چیز دهدوآن ز کون رئیس تیز دهد
نیست جز شرع و عقل و جان و دماغخلق را در دو خطه چشم و چراغ
چون ترا از خرد هوا بدلستخندهت آید ز هرچه جز جدلست
چون خرد سوی هر دلی پویدوز دل هرکسی سخن گوید
از پی مصلحت درین بنیادکاوّلش آتش است و آخر باد
قهرمانِ امین یزدانیستبهرمانِ نگین انسانیست
عقل جز داد و جز کرم نکندکه اولوالامر خود ستم نکند
عقل چون برگشاد زاغ هوسدرکشد چون تذرو سر در خس
راکبی کز خرد عنان دارداسب انجام زیر ران دارد
چهرهای را که روز بد نبودهیچ مشاطه چون خرد نبود
از خرد بدگهر نگیرد فرّکی شود سنگ بدگهر گوهر
مده ای پور روز نیک به بدبا خردرو زآن نه با دل خود
با خرد باش و از هوا بگریزکه هوا علّتیست رنگ آمیز
کَون بیتجربت فساد بودتجربت عقل مستفاد بود
خرد از بهر عاطفت باشدختم عمرش بر این صفت باشد
خرد از بهر برّ و احسانستزانکه خود خلقتش ازین سانست
حرف بد بر زبان بون باشدهرکه با دین بود نه دون باشد
ملک عقل از عقود کانی بهپادشاهی ز پاسبانی به
عقل را هیچ مدح نتوان گفتجز بدو دُرّ مدح نتوان سفت
شو رها کن جهان فانی راتا بدانی جمال باقی را
آن کسی کو به ملک عقل رسیددو جهان را چنانکه هست بدید
از برای حصول نعمت دلدر دل آویز خاک بر سرِ گل
ای خداوند خالق سبحانمن رهی را به ملک عقل رسان
سخن عقل چون تمام آمدعلم را در جهان نظام آمد