گنج

بخش ۲۶ - صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی اللّٰه عنه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۰ بیت
روز صفّین چو حرب در پیوستگرم شد کارزار دستا دست
زود عمار یاسر آمد پیشکه فدا کرد خواهم این سرِ خویش
آلت و ساز حرب پیش آریدور شوم کشته زنده انگارید
از پی دین جو جان کنم ایثارروز محشر مگر نمانم خوار
سال او درگذشته از صد و پنجتیغ را برکشید زود به رنج
چشم خود را عصابه‌ای بربستبه بسی رنجها بر اسب نشست
در مصاف آمد و بگفت نسبکه منم شیخ دین و پیرِ عرب
کرد جولان و گفت تکبیریسفله مردی بزد ورا تیری
سبک از اسب خود بزیر افتاددر زمان جان به رنج و درد بداد
چون بدیدند مرد را زان‌سانزود برخاست زان میانه فغان
که شنیدیم ما ز قول رسولکه بگفت این سخن به شوی بتول
گفت عمّار بس همایونستقاتلِ او بدان که ملعونست
این زمان کشته شد چه چاره کنیمدل در این درد و رنج پاره کنیم
همه تیغ و سپر بیفگندندخُود و مغفر ز سر بیفگندند
عمر و عاص این حدیث چون بشنیدبه جز از مکر هیچ چاره ندید
گفت ظنّ شما خطاست چنیناین همه گفت و گو چراست چنین
آنکه صدساله را به حرب آردبی‌شک او را به کشته انگارد
پس علی بود قاتل عمّارنیست جای ملامت و گفتار
جمله راضی شدند و بشنیدندرونق کار خود در آن دیدند
آنکه را مکر از این نمط باشدمرد خوانی ورا غلط باشد
با چنین کس علی نیامیزدشاید ار عقل ازو بپرهیزد
خشم او میغ بود و او خورشیدچه محل میغ را برِ خورشید
او ز خصمان چو نام بود از ننگاو ز مردان چو لعل بود از سنگ
زان ازو خصم او فروتر بودکه خرد را امام حیدر بود
مرد را چون ز پس بُوَد خورشیدسایه پیشی کند برو جاوید
او امامی ضیا گزید همیسایه زان پیش او دوید همی
آنکه خوانش همیشه با نان بودهم دعای رسول یزدان بود
او چو خورشید بود خصمش میغمیغ کوتاه کرد از وی تیغ
او ز خصمان سپر نیفکندیحلم را کار بست یک چندی
خصم را روز چند مهلت دادلاجرم خصم پایدام نهاد