گنج

بخش ۲۴ - ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲ بیت

ذکر زوج‌البتول و ابن عم الرسول ابی‌الحسن والحسین المبارز الکرّار غیرالفرّار غالب الجیش العرمرم الجرّار سیدالمهاجرین والانصار، قال النّبی من احبّ علیّاً فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شأنه: انما ولیکم اللّٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون‌الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون، و قال‌اللّٰه تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیراً و قال علیه‌السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی‌اللّٰه علیه و سلم: اللهم و الِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبداللّٰه الانصاری رضی‌اللّٰه عنهما: دخلت عایشة رضی‌اللّٰه عنها و هن ابیها علی‌النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی‌امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب صلواة‌اللّٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:

اذا ما التبر حک علی المحکتبین غشه من غیر شک
و فیناالغش والذهب المصفاعلی بیننا شبه المحک

و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.

آن ز فضل آفت سرای فضولآن علمدار و علم‌دار رسول
آن سرافیل سرفراز از علمملک‌الموت دیو آز از حلم
آن فدا کرده از ره تسلیمهم پدر هم پسر چو ابراهیم
آنکه در شرع تاج دین او بودوآنکه تاراج کفر و کین او بود
حکم تسلیم را خلیل به شرطدرگه شرع را وکیل به شرط
نشنیده ز مصطفی تأویلگشته مکشوف بر دلش تنزیل
مصطفی چشم روشن از رویششاد زهرا چو گشت وی شویش
شرف چرخ تیز گرد او بوددر حدیث و حدید مرد او بود
باغ سنّت به امر نو کردههرچه خود رسته بود خو کرده
هرگز از خشم هیچ سر نبریدجز به فرمان حسام بر نکشید
خیبر از تیغ او خراب شدهسرِ آبش همه سراب شده
هرگز از بهر بدره و بَردهخلق را خصم خویش ناکرده
هر عدو را که درفگند از پایدر زمان مالکش ببرد از جای
وانکه را زد به ضرب دین آراینام بر دستش و زننده خدای
نامش از نام یا مشتق بودهرکجا رفت همرهش حق بود
فخر از آل صخره بربودهرستخیزی بنقد بنموده
خواب و آرام مرّه و عنترکرده در مغز عقل زیر و زبر
از در کفر گل برآرندهدرِ دین را نگاه دارنده
هرکه ناطق نبود قایل اوو آنکه قابل نبود قاتل او
کرده از دشمنان دین چو سحابخامهٔ ریگ را به خون سیراب
کنده زورش در جهود کدهدرِ علم و عمل بدو ستده
حس او چون عظیم بود و کبیرگشت مغلوب او سحاب اثیر
به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغکرده اسلام را همه یک تیغ
به دو تیغ او به ذوالفقار و زبانکرده یک تیغ همچو تیر جهان
بود تیغی زبان گوهر پاشکه بدو کرده علم عالم فاش
دیگری ذوالفقار برّان بودکافت جان شیر غرّان بود
زان دو تیغ کشیده در عالمشرع را کرده همچو تیر و قلم
نور علمش چشندهٔ کوثرناز تیغش کشندهٔ کافر
در صف رزم پای او محکموز پی رمز جان او محرم
زور او بت شکن به روز ازلدست او تیغ‌زن بر اوج زحل
هم مبرّز به علم بیم و امیدهم مبارز چو شیر و چون خورشید
کر شده گوش فتنه از کوسشکرده فتح و ظفر زمین بوسش
دل و بازوش ازو ندیده به چشمدست بردی به پایمردی خشم
دست و تیغش چو پای کفر ببستهیبتش گردن عدو بشکست
در مصافی که پای بفشردیآنت دولت که دست او بردی
شب یلدا سراج ازو بودیروز هیجا هیاج ازو بودی
آمد از سدره جبرئیل امینلافتی کرده مر ورا تلقین
ذوالفقاری که از بهشت خدایبفرستاده بود شرک زدای
آوریدش به نزد پیغمبرگفت کاین هست بابتِ حیدر
تا بدو دینت آشکار کندلشکر کفر تار و مار کند
مصطفی داد مرتضی را گفتکه بدین آر دین برون ز نهفت
نه جگر بود داعی مردیشنه ظفر باعث جوانمردیش
آنچنان آختی ز باغی کینکایچ تاوان نبد ورا در دین
چون نه از خشم بود از ایمان بودآز و کافر کشیش یکسان بود
روز او بت شکن ز روز ازلدست او تیغ زن بر اوج زحل
مر نبی را وصی و هم دامادجانِ پیغمبر از جمالش شاد
ای خوارج اگر درونت شکیستکفر و دین نزد تو ز جهل یکیست
کس ندیده به رزم در پشتشمنهزم شرک از یک انگشتش
آل یاسین شرف بدو دیدهایزد او را به علم بگزیده
نائب مصطفی به روز غدیرکرده در شرع مر ورا به امیر
سرِّ قرآن بخوانده بود به دلعلم دو جهان ورا شده حاصل
به فصاحت چو او سخن گفتیمستمع زان حدیث دُر سفتی
لطف او بود لطف پیغمبرعنف او بود شیر شرزهٔ نر
هرکه دیدی حسام او مسلولنفی گشتی برو طریق حلول
تو کشیدی ز کافری پندارتیغ بر روی حیدر کرّار
کرده در عقل و دین به تیغ و قلمبا شجاعت سماحت اندر هم
خوانده در دین و ملک مختارشهم دَرِ علم و هم علم‌دارش
جان آزاد مردی و تن دینخسرو سنت و تهمتن دین
شرف شرع و قاضی دین اوصدف دُرِّ آلِ یاسین او
قابل راز حق رزانت اومهبط وحی حق امانت او
نفس نفسش کشندهٔ تنزیلجان جانش چشندهٔ تاویل
عرضه کرده بر آن جمال و سرشتهفتهٔ هفت روز هشت بهشت
چشمها دیده‌ور ز دیدارشسمعها شمعدان ز گفتارش
تیغ او تیرِ چرخ را بنیانبوده در خانهٔ وبال کمان
هرکجا آن دل و زبان بودیفطنت تیر چون کمان بودی
سرِ بدعت زده به تیغ زبانروی سنت بشسته ز آب سنان
کرده از لعل و دُر کرامت راپر گهر دامن قیامت را
کرده از بهر جان اهل هنردَرج در یک سخن دو دُرج گهر
مُحرم او بوده کعبهٔ جان رامَحرم او بوده سرِّ یزدان را
بوده با آسمان ثناش خلیطبر بسیط زمین چوبحر محیط
در دیار عرب براعت اودر زمین عجم شجاعت او
کرده خورشید و ماه را به دو نیمنور اقلامش اندر آن اقلیم
صدف صدهزار بحر دلششرف صدهزار عرش گلش
این برهنه شده ز زحمت ظرفوآن برون آمده ز پردهٔ حرف
تا بدان حد شده مکرّم بودلو کشف مر ورا مسلم بود
مصطفی را مطیع و فرمان‌برهمه بشنیده رمز دین یکسر
بهر او گفته مصطفی به آلهکای خداوند وال من والاه
فضلِ حق پیشوای سیرت اوخلق او عشرتِ عشیرت او
هرکه جستی مخالفت در دینکردی او را به زیر خاک دفین
دیو گرینده در ملاعبتشعقل خندیده در متابعتش
کد خدای زمانه چاکر اوخواجهٔ روزگار قنبر او
هرکه تن دشمنست و یزدان دوستداند الرّاسخون فی‌العلم اوست
حرمت دین چو ظرف جانش داشتزحمت حرف پیش او نگذاشت
کاتب نقش‌نامهٔ تنزیلخازن گنج‌خانهٔ تأویل
علم او را که صخره کردی مومبود چون محرم و عرب محروم
عالم علم بود و بحرِ هنربود چشم و چراغ پیغمبر
بحرِ علم اندرو بجوشیدهچاه را به ز مستمع دیده
رازدار خدای پیغمبررازدار پیمبرش حیدر
حیدری‌کش خدای خواند شیرکی زدی بر معاویه شمشیر
شیر روباه را نیازاردلیک صد گور زنده نگذارد
عقل در آب رویش آغشتهسهو در گِرد دینش ناگشته
کرده از رمزهای عقل‌انگیزطبع و بازار و ذهن و خاطر تیز
لفظ قرآن چو دید درویششخویشتن جلوه کرد در پیشش
عشق را بحر بود و دل را کانشرع را دیده بود و دین را جان
مصطفی از برای جان و تنشنه ز بهر کلاه و پیرهنش
نام او کرده در ولایت علمعلی از علم و بوتراب از حلم
ذاتِ باری از آن ستم دیدهتاش نادیده ناپرستیده
باز دانسته در جهان نویدر دل نقش نفس را ز نُبی
فرشِ توحید جان هستش بودسدِّ اسلام تیغ و دستش بود
کی شود آنکه ماه دین با اوتبع و تابعِ ثریّا او
نه که این عقد پیش از این بودستدر ازل تا ابد قرین بودست
با ثریّا ثَری برابر شدچون علی با نبی برادر شد
مرد را عقل رایزن باشدسغبهٔ فال گوی زن باشد
مرتضایی که کرد یزدانشهمره جان مصطفی جانش
در سفر پیش آن قوی ایمانبود چون لاشهٔ دبر دبران
هردو یک قبله و خردشان دوهر دو یک روح و کالبدشان دو
هر دو یک در ز یک صدف بودندهر دو پیرایهٔ شرف بودند
دو رونده چو اختر و گردوندو برادر چو موسی و هارون
از پی سائلی به یک دو رغیفسورت هل اتی ورا تشریف
درِّ منظوم پادشا کانشلوح محفوظ مصطفی جانش
سایهٔ چاکرانش از رهِ حلمقدوهٔ عاشقانش از سر علم
سرّ توحید اندرین گلشنپیش جانِ عزیز او روشن
بادی عدل جوی همچو بهارحاکمی سخت مهر و سست مهار
در ره خدمت رسول خدایاندرین کارگاه دیونمای
با کسی علم دین نگفت استاخزانکه دل تنگ بود و علم فراخ
سایلان را به آشکار و نهفتجز به اندازه سرِّ شرع نگفت
درِ خیبر بکند شوب بتولدرِ دین را بدو سپرد رسول
چون توانست چاه کفر انباشتچاه دین هم نگاه داند داشت
قوّت حسرتش ز فوت نمازداشته چرخ را ز گلشن باز
تا دگرباره برنشاند به زینخسروِ چرخ را تهمتن دین
ماند اندر دل علی هر سویعرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی
زمزم لطف آب خامهٔ اوستکعبهٔ اهل فضل نامهٔ اوست
خامهٔ او چو یار شد با دستسمط لؤلؤ زیک نقط پیوست
هریکی غین و صدهزار غُررهریکی دال و صدهزار درر
زانکه غینش ز غیب آگه بوددال با دردِ دینش همره بود
شمتی یاد کن ز یک نامهخام کی باشد آنچنان خامه
آن سخنها که در ضیافت و ضیفبفرستاد سوی سهل حنیف
هریکی لفظ کو ادا کردستسرِ انگشت مصطفی کردست
نه به هنگام کودکی پدرشبرد نزدیک صاحب خبرش
مهتر انگشت بر دهان آوردقطرهٔ آب بر زبان آورد
سرِ انگشت خویش را تر کردآنگهی در دهان حیدر کرد
داد مردی و علم و حفظ سخنسرِ انگشتش از بُن ناخن
گشت از بهر سود و سرمایه‌اشسرِ انگشت مصطفی دایه‌اش
لاجرم زان غذا و زان انگشتدین بپرورد و کافران را کشت
سرِ انگشت مه شکاف آمدنطق حیدر چو کوه قاف آمد
همچو خورشید شرع تابندهثابت و استوار و پاینده
گفته او را رسول جبّارشکای خدای از بدان نگه‌دارش
نطقِ شرع از برای سیرتِ اومصطفی خواندش از بصیرت او
علم او از برای یک تعلیمگفته در بیت مال با زر و سیم
چون دو توده بدید از این و از آنگشت حیران ازین دل و زان جان
دیگری را فریب ای رعنانیستی تو سزا و درخورِ ما
ننگرم من سوی دوال شمانشنوم نیز در جوال شما
همتش سغبهٔ وجود نبودکار او جز سجود و جود نبود
چرخ را رهنمای حلم او بوددهر را کدخدای علم او بود
حلم را کار بست روز جملعفو کرد از عدو خلاف و جدل
باز با خصم خویش در صفّینبا عدو کار بست رای رزین
تاج حلمش گذشته از پروینتختِ علمش نهاده بر درِ دین
تا بنگشاد علم حیدر درندهد سنّت پیمبر بَر
در سرای فنا و کشور دینحیدر ملک بود و کوثر دین
در قیام و قعود عود او کرددر رکوع و سجود جود او کرد
خاتم اینجا بداد بر درِ رازملک آنجا عوض ستد با ناز
نفس او را چو دیو چاهی بودچرخ او را رسن آلهی بود
تیغ خشمش منیر بود منیربحرِ علمش غدیر بود غدیر
چون نمود او به دشمنان دندانتنگ شد بر عدو جهان چو دهان
او توانست خصم را مالیدلیک خصمش بدو همی نالید
خشم با رای خویش یار نکردجز به دستوری ایچ کار نکرد
گر سری بر زدی ازو به زماناول این سر بریدی آخر آن
گر تهوّر چو جنگیان کردیروم چون موی زنگیان کردی
آمدی در هزاهز از پی بیمدلِ مریخ همچو جان یتیم
زحل اندر محل خود حیرانچشم ناهید سوی مه نگران
به تعجب ز زخم تیرش تیرپشت همچو کمان و رخ چو زریر
نایب کردگار حیدر بودصاحب ذوالفقار حیدر بود
مهر و کینش دلیل منبر و دارحلم و خشمش قسیم جنت و نار
آب رویش ببرده آبِ ملکباد عزمش نشانده تابِ فلک
کرد چون گردِ ناوکش پروازدامنِ کوه را گریبان باز
شیر یزدان چو برگشادی چنگروی گردون شدی چو پشت پلنگ
صخره چون زخم تیغ دستش دیدجان به ساعت ز جسم او برمید
ذوالخمار از نهیب شمشیرشدید بر جان خویشتن چیرش
پیش تیغش به ننگ و نام نبردهمچو مردم گیا نمودی مرد
اندرین عالم و در آن عالماوست با کار علم و یار علَم
دیده چون دید خلق و جود علیمشک خون شد دگر ره از خجلی
هر دو کوتاه داشت و ناشایستاز برون دست و از درون بایست
بر قلیلی ز قُوت قانع بودترس بر حرص و جهد مانع بود
او نبود آن اسد که رنگ خلوقکردی او را در این کهن صندوق
چرخ پیری و خاک ره گذرشعقل زالی و عاشق نظرش
او ز بهر کمال بی‌بندیوز برای جمال خرسندی
خوانده بر گنده پیری و میریسه طلاق و چهار تکبیری
کودک از زرد و سرخ بشکیبدمرد را زرد و سرخ نفریبد
جان حیدر در آز ناویزدشیر از آتش همیشه بگریزد
حکم و عزّ بابت علی باشدشیر را تب ز بددلی باشد
عالمی بود همچو نوح استاخعالمی بود همچو روح فراخ
دل او را چو رای برهان کردچرخ را شرع تنگ میدان کرد
بود پیوسته در عقیله و قیلتاکجا تا به درد چشم عقیل
دل او عالم معانی بودلفظ او آبِ زندگانی بود
عقد او با بتول در سلویبود در زیر سایهٔ طوبی
تنگ از آن شد برو جهان سترگکه جهان تنگ بود و مرد بزرگ