گنج

بخش ۲ - اندر بدایت کمال نبوّت

آدم و آنکه شمّت جان داشتپای دامانش بر گریبان داشت
آدم از مادر عدم زادهاو چراغی بدو فرستاده
غیب یزدان نهاده در دل اوآب حیوان سرشته در گِل او
دیدهٔ او به گاه منزل خوابتا سوی عرش برگرفته نقاب
جان او بوده در طریقت حقگوهر حضرت حقیقت حق
دیده از چشم دل به نور احداز دریچهٔ ازل سرای ابد
کرده از بر به مکتب مردیسورتِ سیرتِ جوانمردی
من نگویم که غیب‌دان بُد اوگرچه از چشمها نهان بُد او
غیب‌دان در مشیمهٔ کن و فکاننیست جز خالق زمین و زمان
نه زبانش به وقت نشر حکمگفت لو تعلمون ما اعلم
زانکه بنمود حق به جان و دلشرمزهای حقیقت ازلش
رفته از اقتداش تا عیّوقزشت و نیکو و لاحق و مسبوق
پادشا بر جهان آدم اوستراهبر سوی ملک اعظم اوست
طینتش زینتِ جهان آمدساحتش راحتِ روان آمد
چون زبان را به نامه کرد روانتا شود کسری آرمیده روان
به شقاوت چو رشد کرد رهااز سعادت به غی بماند جدا
چونکه عینش فتاد بر عنوانزهر شد نوش جان نوشروان
شرع او چون نشست بر عیّوقشد گسسته عنان عزّ یعوق
شد ز تابش نشانهٔ کسریسر ایوان طارم کسری
پای کوبان عروس عشق ازلسرنگون اوفتاده لات و هبل
داده دادش همه خلایق راعزّ معشوق و ذلّ عاشق را
ملک تن را خرابی از کینشملک جان را عمارت از دینش
جزع و لعلش ز بهر عزّ و شرفگوشها کرده همچو گوش صدف
روز تا روشنست و شب سیهستزلف و رویش شفیع هر گنهست
از پی زقّه دادن از لب اووز پی زادگان مَرکب او
وز پی صورت و دل و جانشپیش حکم خطاب و فرمانش
عقل کل بوده در دبستانشنفس کل گاهواره جنبانش
جوهر این سرای را عرض اولیک عرض بهشت را غرض او
دیو را بوده روز بدر و حنینصورتش سورهٔ معوّذتین