گنج

بخش ۱۳ - اندر صفات پیغامبر علیه‌السلام

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۰ بیت
برده بر بام آسمان رختشسایهٔ بخت و پایهٔ تختش
صورتی را که بود اهل قبولکردش از صورت طلب مشغول
نسبت از عقل آن جهانی داشتهم معالی و هم معانی داشت
دنیا آورده در قدم او بودغرض حکمت قِدم او بود
کعبهٔ بادیه عدم او بودعالم علم را علم او بود
در جبلت جلالت او را بودبا رسالت بسالت او را بود
در رسالت تمام بود تمامدر کرامت امام بود امام
چمنی با کمال بی‌شرکیشجری پر ز برگ بی‌برگی
روی او خوب و رای او ثاقبازلش خوانده حاشر و عاقب
صحن او شرع و عقل او صاحیخوانده محیی اعظمش ماحی
صیت صوتش برفته در عالمنه پرش بوده در روش نه قدم
وصف این حال مصطفی داردبوی خوش بال و پر کجا دارد
صاد و دال آب داد صادق راعین و شین عشوه داد عاشق را
هرچه از تر و خشک بوی آورداین سپید سیاه روی آورد
کشته و زاده‌اند ارکانشپدر عقل و مادر جانش
مایه و سایهٔ زمین او بودگوهر شب چراغ دین او بود
مفخر جمله انبیا او بودخسر میر مرتضی او بود
از دورن رفتنش نداشته بازپرده‌دار سرای پردهٔ راز
چون برآمد ز شاهراه عدمنو رهی خواست مصطفی ز آدم
آدمش نورهی چو پیش کشیدجان او جان اصفیا بخشید
منهج صدق در دو ابرو داشتمدرج عشق در دو گیسو داشت
دید آدم که مایه‌دار قدممردمی می‌زند ز عشق دم
عقل کل زو گرفته حکمت و رایسایه از آفتاب یابد پای
پیش آن کو ز اصل بد خود بودبسته چشم و گشاده ابرو بود
شرع رادست عقل کی سنجدعشق در ظرف حرف کی گنجد
آنکه شب را سپید داند کرداز تن عقل برنیارد گرد
چیست جز شرع او به خانهٔ رازبر قبای بقا طِراز طَراز
رخ او میزبان صادق بودزلفش اجری ده منافق بود
بود بهتر ز جملهٔ عالمبود خشنود ازو بدو آدم
رخ و زلفش صلاح عالم بودخَلق و خُلقش وجود آدم بود
غرض او بُد ز گردش عالمخوانده او و طفیل او آدم
یافت تشریف سجدهٔ ملکوتنیز تشریف بذر قوت به قوت
زان دل زنده و زبان فصیحدل یارانش چون وثاق مسیح
جمله یاران او ز دانش و علمکیسه‌ها دوخته ز حکمت و حلم
تا نبیند ز سائلان تشویرهمه پیش از نیاز گفته بگیر
زان درختی که بیخ تبجیلستشاخ تنزیل و میوه تاویلست
مولدش بر دعای مظلومانموردش بر ندای معصومان
زاد کم توشگان قناعت اوقوّت امتان شفاعت او
ملتبس درد انبیا ز گلشمقتبس نور اولیا ز دلش
اول روز دین شهنشاه اوآخر روز جان دلخواه او
خلقتش بر صلاح بخل و نثارخلق را نیش بخش و نوش گوار
زو فلک‌وار مسجد و مؤمنزو کنشت و کلیسیا ایمن
همه سادات دین ازو مرحومهمه نامحرمان ازو محروم
مرشد طبع سوی عقل از میداعی عقل سوی رشد از غی
چون محمّد بگفتی ای درویششو به نزدیک عقل دوراندیش
تا ترا عقل هم ز روی صوابپشت پایی زند مگر در خواب
گویدت معنی محمّد راستمحو و مدّست و هر دو برّ و عطاست
محو کفر از سرای پردهٔ دینمدّ اطناب شرع تا پروین
هم ستاننده از که از احمقهم دهنده به که به صاحب حق
آنکه را از غذای او نورستاز غذای زمانه مهجورست
نقش نامش به گاه دانش و رایاز در غیب و ریب قفل گشای
خلق بندهٔ خدای و چاکر اوقبله‌شان او و قُبله بر در اوی
هرکه یک دم نبوده بر خوانشعقل او خون گرسته بر جانش
طینتی نه ازو مخمّرترسالکی نه ازو مشمّرتر
اوست بر کفر چون گرفت شتابنور توزی گداز چون مهتاب
ملک دین را معین و ناصر اوستتخت اشراف را عناصر اوست
در ره مصلحت مکرّم اوستدر طریق خدا معظّم اوست
هرگز از بهر ملک و ملک نجسپای بند هوا نبوده چو خس
از همه خلق و از همه اغیارچشم بردوخته چو باز شکار
از پی شرع در جهان خدایجان خاموش او زبان خدای
نه زبانی که گوشتین باشدبل زبانی که گوش تین باشد
نطق در گوش عاریت باشدقلب تین چیست کو نیت باشد
نیت پاک چون ز دل خیزدنقطهٔ شرک را برانگیزد
معنی گل ز تین چو حاصل شداندرونش چو جان همه دل شد
چون همه دل گرفت و شافی شدگوش او پر ز شیر صافی شد
روی او چون به قلب تین باشدرای او در عمل متین باشد
جان گل پیر می‌شود ز قعودخون دل شیر می‌شود به صعود
بازگشتم به نعت سید قاببرگرفتم ز روی دعد نقاب
تو ازو همچو شیر در بیشهمن ازو همچو دل در اندیشه
دل ز اندیشه روشن و عالیستبیشهٔ دین ز شیر شر خالیست
فکرت اندر صنایع صمدیدر نبوت ودایع احدی
گرچه در خَلق شکل گوساله استبه ز تکرار و ذکر صد ساله است
اخترش قهرمان راه ملکعصمتش پاسبان شاه فلک
دست گرد جهان برآوردههرچه جز حق همه هدر کرده
فهمش اندر بصیرت امکانبرتر است از قیاس و استحسان
منبع رعب درد و بازو داشتمنهج صدق در دو ابرو داشت
هرکه بگرفت پای اهل بصرهرگز از ذلّ نیاید اندر سر
چون سوی راه بیخودی پویدنقش خود زاب روی خود شوید
نزد آن خواجهٔ جهان نهفترفتم و دید و بازگشت و بگفت
نه چنان رو که شیر در بیشهآن چنان رو که دل در اندیشه