بخش ۸۲ - فی العبودیّة
چند پرسی که بندگی چه بُوَدبندگی جز فکندگی چه بُوَد
بند او دار تا بوی بندهورنه هستی تو از درِ خنده
نیستانی که بر درش هستندنه کمر بر درش کنون بستند
بلکه از مادرِ سنین و شهورخود کمر بسته زادهاند چو مور
جمله اعضات را به بند درآرمال و اسباب جملگی بسپار
بند او دار بر همه اعضاتا نگردی ز بند خیره جدا
بندگی نیست جز ره تسلیمور ندانی بخوان تو قلب سلیم
مده از دستش از برای نهادهمه را هیچکس به هیچ نداد
هرکرا نیست چشم عبرت کورنبود همچو مرغ و وحش و ستور
سوی آن کز رضا حکیم بُوَدجنبش اختران عقیم بُوَد
بندگی در سرای مُبدع کلعجز و ضعف است و استهانت و ذل
دور دور است در بلا خوردنبنده بودن ز بنده پروردن
چون شود حکمت قدم ساقیتو کنی اختیار در باقی
هست در دین هزار و یک درگاهکمترش آنکه بیتو دارد راه
گر چو زنبور خانه خواهی تنپیش تیرِ قضا سپر بفکن
هرکرا خسته کرد تیرِ قضانپذیرد ورا جریحه دوا
زخم تیر قضا سپر شکنستهیچکس خود ز خم او نبرست
نرهی ای فضولی رعناجز به بیدست و پایی از دریا
آنکه دلهای آشنا دارنددل ز چون و چرا جدا دارند
پیش آسیب تیر احکامشهمچو صیداند مانده در دامش
که نبشتست بر تو سود و زیانامر قل لن یصیبنا برخوان
کز پی جانت حکم یزدانیشب نبشت آنچه روز میخوانی
از پی جیم جهل و عقل سقیمدلِ تو تنگ شد چو حلقهٔ میم
مخبر باطنست ظاهر حکمحاکی اوّلست آخر حکم
خویشتن را به آب ده که ز مانشود علم آشنا دریا
چون ز بالا بلا نهد به تو رویرو تو الله گوی و آه مگوی
حکم حق چون سوی تو کرد نگاههان و هان زود بسته کن ره آه
تا نداردت آه سرگردانآه را هم ز راه واگردان
با قضا سود کی کند حذرتخون مگردان به بیهده جگرت
دست و لب زیر حکم مبدع کلپنجهٔ سرو ساز و غنچهٔ گل
سوزیان باش کدخدایش رااستخوان باش مر همایش را
هرچه جز حق بود تو آن مپذیردل ز اغیار جملگی برگیر
روی چون شمع پیش او خوش دارکمر از آب و تاج از آتش دار
تو چراغی به پیشِ مهرِ بلندجان همی ده چنو و خوش میخند
جان به رغبت سپار کز انکارنیست جان را در آن سرای شمار
کانکه دَم با سرِ بریده کشدبارِ حکمش به نورِ دیده کشد
سرنپیچیده ز حکم و امر خدایبنشیند خموش بر یک جای
آتشی را همی کند تسلیمداغ نمرود و باغ ابراهیم
تا نگشتی به سوی خویش گداینبود سوی تو خدای خدای
هدف تیر حکم او جان کنصدف درّ عشقش ایمان کن
شرع مقلوب را مکان گوییعرش مقلوب را کجا جویی
زانکه داند خدای رمز سَخُنغمز او غمزهها تقاضا کن