بخش ۶۶ - فیالافتقار والتحیّرِ فی صفاته
مستمع نغمت نیاز از دلمطلع بر طلوع راز از دل
چون درِ دل نیاز بگشایدآنچه خواهد به پیش باز آید
یاربش را ز شه ره اقبالکرده لبّیک دوست استقبال
زآتشی کان بودت گوناگونتکیه بر آب روی چون فرعون
نقل جان ساز هرچه زو شد نقلکه به ایمان رسی به حق نه به عقل
عقل در کُنه وصف او نادانذوق با طوق شوق او شادان
عقل و جان ملک پادشاهی اوستملک او در خورِ آلهی اوست
یاربی از تو زو دو صد لبیکیک سلام از تو زو هزار علیک
سایهبانیست عقل بر درِ اوخیلتاشیست جان ز لشکر او
از بد و نیک خلق پیوستهرحمت و نعمتش بنگسسته
درگهش را نیاز پیرایهتو نیاز آر سود و سرمایه
درپذیرد غم دراز ترابینیازی او نیاز ترا
دوست بودش بلال بر درگاهپوست بر تن چو زلف یار سیاه
جامهٔ ظاهرش ز بهر دلالگشت بر روی حور مشکین خال
از پی تازگی ز دشمن و دوستدر دو عالم بدل کنندهٔ پوست
از پی دین و ملک پروردننکند هیچ سر برو گردن
ای صفآرای جمع درویشانوی نگهدار دردِ دل ریشان
آنکه شد چون بهی بهش گردانوانکه شد چون کمان زهش گردان
نیک درماندهام به دست نیازکارم ای کارساز خلق بساز
متفرّد به خطّهٔ ملکوتمتوحّد به عزّت جبروت
آیتِ علم را بدایت نیستغایتِ شوق را نهایت نیست
تو ندانی ز حال عالم رازاز بلا عافیت ندانی باز
تو حقیقت نه مرد این راهیطفل راهی ز ره نه آگاهی
کودکی رو به گِرد بازی گردبه برِ کبر و بینیازی گرد
بس بود کبر و ناز یار ترابا خدای ای پسر چه کار ترا
چکنی جنّت و نعیم ابدکرده عقبی ز بهر دنیا رد
او ز تو حسبتِ تو میداندچون تویی را به خود همی خواند
میکند بر تو عرضه حور و قصورتو به دنیا و زینتش مغرور