شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه
گرچه شاخ میوه دار آرایش بستان شودهم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود
از کمال هیچ چیزی نیست شادی عقل رازان که کامل بهر آن شد چیز تا نقصان شود
شاخها از میوهها گر گشت چون بی زه کمانغم مخور ماهی دگر چون تیر بیپیکان شود
چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعلبیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود
دل ز نور و نار او آن وقت مگسل بهر آنکسخته بخشد نار و نور آنگه که در میزان شود
دشتها عریان همی گردند ز اسباب بهشتتا همی شمع روان زی خوشهٔ گردان شود
گر به سوی خوشه آدم وار خورشید آمدستاز چه معنی شاخ چون آدم همی عریان شود
تا به سامان بود بستان شاخ در وی ننگریستچون همی هنگام آن آمد که بیسامان شود
از برای آنکه تا پردهش ندرد باد مهرهر زمان بر صحن او از شاخ زر باران شود
شاخ پنداری بدان ریزد همی بی طمع زرتا چو ایرانشه مگر آرایش بستان شود
تا در ایران خواجه باید خواجه ایران شاه بادحکم او چون آسمان بر اهل ایران شاه باد
گاه آن آمد که باد مهرگان لشکر کشددست او پیراهن اشجار از سر برکشد
باغها را داغهای عبریان بر بر زندشاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد
زان که سیسنبر چو نمامست و نرگس شوخ چشمهر دو بدخو را همی در زر و در زیور کشد
افسر زرین همی بر تارک نرگس نهدگوشوار زمردین در گوش سیسنبر کشد
باز نیلوفر که زاهد روی و صوفی کسوتستچون دل او سوی شاه و شمع هفت اختر کشد
از پی آن تا ببیند چهرهٔ شاهد دروچادر سیمابگون در روی نیلوفر کشد
سخت نیک آمد که پیش از کینه توزی باد مهرگل بسان خار پشت از بیم روی اندر کشد
سوی میزان شد برای سختن زر آفتابزان که روی باغ را گردون به میزان در کشد
با فراوان سیم و زر خورشید هنگام سخایا به دلوی سیم بخشد یا به میزان زر کشد
خواجه را بین کز کمال رادمردی زر و سیمنه بپیماید به کیل و نز ترازو بر کشد
از برای بخشش آموزی چو اقبال و خردآفتاب از اوج خود شاگرد این درگاه باد
آنکه تا چون دست موسا طبع را پر نور کردملک ایران را چو هنگام تجلی طور کرد
یک جهان ایدر بسان جذر کر بودند و کورچشمشان را خاطرش چون ذات جان پر نور کرد
جود کاندر طبع چون خورشید او مختار بوداز دوام عادتش چون آسمان مجبور کرد
گرچه نا ممکن بود لیکن به خاطر در حسابنیمهٔ پنجش صحیح بیست را مکسور کرد
عین جوهر را ندید اندر جهان یک فلسفیوهمش از روی گهر پردهٔ عرض را دور کرد
در هوای ربع مسکون شیمت انصاف اوباز را هنگام کوشش دایهٔ عصفور کرد
همچو پردهٔ عالم علوی برآسود از فسادعالمی کان را سخا و جود او معمور کرد
دلبران را مهر او از دلستانی توبه دادجانبران را کین او از جان بری معذور کرد
هر که بر فتراک امرش یک زمان خود را ببستخویشتن را در دو گیتی چون خرد مشهور کرد
شاعران گنجور و مدحش دست و مالش گنج اوگنج خود را پای رنج دست هر گنجور کرد
پس چو چونینست بهر نام نیکش خلق رامدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد
میل را بر تخته چون گاه رقم گردان کندتیر گردون را به صنعت عاجز و حیران کند
از مجسم گر بترسد خصمش اندر ساعتیطول و عرض و سمت آن از نقطهای برهان کند
جذر و کعبی را که نگشاد ایچ کس از بستگیحل کند در یک زمان گر طبع او جولان کند
گرچه دشوارست برهان کردن هیئت ولیکهیئت چرخ ار مثلث افتدی آسان کند
مشکل صد کسر را در یک مجنس حل کندمرتبه «یعطی ولا» در یک نظر یکسان کند
لیک با چندین کفایت هم در آخر عاجزستدر حساب آن که روزی با کسی احسان کند
ویحک او را بر عطای خویش چندین عشق چیستکو بدین برهان چنویی را همی حیران کند
غفلتی دارد به گاه لقمه دادن چون کرامگرچه طبعش گاه حکمت نسبت از لقمان کند
همتش را نقطهٔ وهمی اگر صورت کندقطری از گردون به زیر ناخنی پنهان کند
عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ویندپس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند
هر که خاک درگهش را گاه سازد هفتهایهمچو کیوان آسمان هفتمینش گاه باد
دوستانش در فنای دهر دورند از فنادشمنانش در رجای خوف پاکند از رجا
گرچه اصل کیمیا ترکیب خاص آمد ولیکهر که او را بود مفرد یافت اصل کیمیا
هر کجا تمکینش آمد، پشت بنماید زوالوان کجا تحسینش آمد، روی بنماید بقا
علم و اشکال حساب اندر پناه حفظ اوایمن و روشن بماند از بند نسیان و خطا
در حساب او آن تفحص کرد کز روی وقوفنیست با معلوم رایش جمع و تفریق هبا
از برای بغض «لا» و مهر «یعطی» را همیجذر بستاند برای خانهٔ «یعطی» ز «لا»
مادر ایام اگرچه از فنا آبستنستچرخ بهر عمر اوش افگانه کردست از فنا
گاه مردی و سخا یک تن قفای او ندیدخود ندیدست آفتاب آسمان را کس قفا
عاقل از غافل جدا کردن ندانست ایچ کستا نیامد در میان کلکش چو خط استوا
گر شمال خشم او بر دایرهٔ گردون زندپر شکن گردد سپهر آبگون چون بوریا
ور نسیم فعل او بر مرکز خاکی وزدزیر پای خلق سرگردان شود چون آسیا
از بخار معده بر سر آب نارد چشم آنکدیده را سازد ز گرد خاکپایش توتیا
چون ز کلک و تیغ می باشد تن و جان را نظامروز رزم و بزم دیوان با کفت همراه باد
ای که از همت ورای چرخ اعظم گاه تستکیمیای خواجگی در بندگی درگاه تست
آفتاب اندر فلک شاگرد ذهن و رای تستمشتری در حسرت رخسارهٔ چون ماه تست
مشتری در طالعت با زهره دایم همبرستزان که او در حال سعد و خرمی همراه تست
هیچ حقی نیست یک مخلوق را در حق توکانچه داری در دل و جان خلقت الله تست
منت سعیی ندارد بر تو چرخ از بهر آنکخود قوام چرخ پیر از دولت برناه تست
جاه و مقدار تو در رتبت بدان موضع رسیدکاسمان عقل و جان در تحت قدر و جاه تست
چون تو بر صحرای جان از علم لشگرگه زدیعقل کلی خاکروب گرد لشکرگاه تست
روی پاداشی نبیند هرگز از اعمال نیکهر که روزی یا شبی در بند باد افراه تست
گام در میدان کام خویش زن مردانهوارخوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست
هر کسی بر حسب خودکامی براند اندر جهاننوبت ایشان گذشت اکنون تو ران چون گاه تست
همچنین و بعد ازین تا در جهان گردد زماندولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد
با نفاذ حکم خود چون نامه در عنبر زنیگرد تقدیر فنا صد سد اسکندر زنی
در مه آذر ز آذر گل برآری ساعتیقطرهای آب ار ز روی لطف بر آذر زنی
اختران را نیست آبی با تو کاندر زیرکیگر بخواهی خاک در چشم هزار اختر زنی
چون نفاذ حکم ایزد روز کوشش مردواربا طبایع پای داری با کواکب سر زنی
بی سخن گردد زبانها در دهنها چون بروزآتش اندر گوهر تیغ زبان آور زنی
تیرت از جرم ثریا رشتهٔ گوهر شودبر دم گاو سپهر ار تیر ناگه بر زنی
بر دم ماهی بدوزی در زمان شاخ برهگر سنایی روز کین بر چرخ پهناور زنی
صورت اقبال را مانی که از نیروی فعلبر جهانی بر زنی گر در جهانی بر زنی
باز در ایوان چو گیری کلک زرین در بناننار و نور بیم و طمع اندر دل لشکر زنی
لیک روی عالم آنگه برفروزد چون نبیدگر همه خود را بدزدی چنگ در ساغر زنی
اندر آن فرخنده مجلس مطربت ناهید چرخآفتابت باده، جام باده جرم ماه باد
چون به طبع پر دلان افزون بود بر صلح جنگچون به نزد بد دلان بهتر بود از نام ننگ
از قوی دستی اجل گردد امل را پای سستوز سبکباری قضا گردد قدر را تیز چنگ
چون ثریا پشت در پشت آورند از روی مهرچون دو پیکر روی در روی آورند از بهر جنگ
در دو صف آتش ز طبع و آبروی یکدگرمی برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
گه به هر سر عقل را سایه کند تیغ یمانگه بهر دل در غم سفته کند تیر خدنگ
گه به تف تیغ پر دل سنگ گردد همچو مومگه ز آه سرد بد دل موم گردد همچو سنگ
بی مزاج گرمی و سردی شود چون باد و خاکجان بی شخص از شتاب و شخص بی جان از درنگ
گر کلنگ آنجا بپرد گردد از سهم و نهیبگرد سم باد پایان بر هوا دام کلنگ
ناگهان تنها برون تازی چو بر چرخ آفتاببر فراز کوه رنگی همچو اندر کوه رنگ
آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شودنجم بر روی فلک چون نقطه بر پشت پلنگ
تا کهن گردد ز ماه نو بقای آدمیعمر تو چون ماه نو بالنده و دلخواه باد
بگذر و بگذار گیتی را بدین سیرت مدامگاه در میدان به تیغ و گاه در مجلس به جام
تات گاهی چرخ چون ناهید بیند در طربتات گاهی دهر چون بهرام بیند با حسام
گه به میدان زیر رانت بارهای کز گرد نعلروی خورشید درخشان را کند بس تیره وام
گه به دیوان همچو تیر اندر بنانت کلک تیزخامهای کو پخت کاری را که ماند از بخت خام
آن ولی را گاه بخشش همچو دولت دستیارو آن عدو را گاه کوشش همچو محنت پایدام
زرد گشت از قوت اندیشه و نبود عجبگر کسی زاندیشهٔ بسیار گردد زرد فام
شخص و فرقش دارد از صفرا و از سودا اثرزان بود چون هر دو گوهر گاه تند و گاه رام
او میان بربسته و چون او به پیشت چرخ و دهراو زبان بگشاده و چون او به مدحت خاص و عام
خاصه این بنده کز آب نظم مدحت ناگهانشد چو دریای محیط از در مدحت با نظام
کز سرشت مدحت از قوت نروید زین سپسجز حروف مدح تو بر جای هر موی از مسام
چون ترا دیدم نگردم گرد این و آن از آنکچون به دست آید معانی کس نگردد گرد نام
چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در کجاستچون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام
جاه و مقدار تو از زینت بدان موضع رسیدکاسمان عقل و جان در تحت چونین جاه باد
ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاداز چراغ بی حجاب اندر بیابان روز باد
هر که از اطراف عالم بار کرد امیدوارچون بدین حضرت رسید آن بار خویش اینجا گشاد
در زمان مکرمت چون تو کجا باشد کریمدر جهان مردمی هرگز نباشد چون تو راد
هر چه در گیتی حکیمی بود یک یک سوی توآمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد
گر سوی صدرت چو ایشان آمدم نشگفت از آنکهم نشیند گه گهی بر آشیانهٔ باز خاد
مدحتی گفتم ترا چونان که کس، کس را نگفتخلعتی ده مر مرا چونان که کس ، کس را نداد
من ثناگوی توام زیرا نژادم نیست بدخود نکو گوی تو نبود هر که باشد بد نژاد
از سبک روحی که هستی دانم اندیشی به دلکاین گران قواد ناگه سوی ما چون اوفتاد
این کریمی کی فرامش گرددم کز روی لطفبارها ز آزادمردی کردی از من بنده یاد
از فعال شاعران خر تمیز بی ادبوز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد
دولتی بود از تو کان آزاد و فارغ بودیماز محالات فلان شاگرد و بهمان اوستاد
خویشتن را در تو مهتر چون بپیوستم ز بیمرحمتی کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد
در زمان بادت به نیکو سیرتی عمر درازدر ازای عمر تو دست زمان کوتاه باد
از برای خدمتت را صف زده همچون خدمتیغ داران با وشاح و با کمر همچون قلم
خاصه بهر خلعت ذات ترا بود آنکه زدعلم تقدیر ازل در عالم صورت علم
از برای خدمتت بود آنکه آمد در وجوداز برای رتبتت بود آنکه رفت اندر عدم
تختهٔ خاکی بدین گیتی و گردون هندسیمردمان همچون رقمهای کسور اندر قدم
در شگفتی مانده بودم کین تبه کردن چراستاین رقمهای چنین شایسته را از باد دم
تاکنون معلوم من شد حکمت ایزد که بوداز برای چون تو جمعی محو این چندین رقم
هر که ناقص بود لابد کرد نامش نقص پاکچون تو جمعی زنده ماندی تا قیامت لاجرم
آب را گرچه سوی بالا برد ابر از نشیبهم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم
تا زبانهٔ صبح نارد چشمها را جز ضیاتا دهانهٔ شام نارد دیدهها را جز ظلم
تا ز آب و باد و خاک و آتش از بهر صلاحگرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم
صبح احباب ترا هرگز مبادا شامگاهشام اعدای ترا هرگز مبادا صبحدم
عز تو جاوید باد و دولتت پیوسته بادبخت تو بر تخت عز و ناز شاهنشاه باد