گنج

شمارهٔ ۱ - ترکیب بند موشح در مدح خواجه امام محمد بن محمد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۱۲۱ بیت
آتش عشق بتی برد آبروی دین ماسجدهٔ سوداییان برداشت از آیین ما
لن ترانی نقش کرد از نار بر اطراف رویلاابالی داغ کرد از کبر بر تمکین ما
شربت عشقش هنی کردست بر ما عیش تلخمایهٔ مهرش عطا دادست ما را کین ما
یک جهان شیرین شدند از عشق او فرهاد اواو ز ناگه شد ز بخت نیک ما شیرین ما
خط شبرنگش معطر کرد مغز عقل رالعل خوش رنگش چو گوهر کرد حجلهٔ دین ما
آن گهرهائی که بر وی بست مشاطهٔ مزاجلولو لالاست قسم چشم عالم بین ما
لابد این زیبد نثار فرق ما کز راه دینهم به ساعت کرد کفر عاشقان تلقین ما
می در افکند از طریق عاشقی در رطل و جامکرد گرد پای مستان جهان بالین ما
آتش می درزد اندر عالم زهد و صلاحلشکرش را غارتی بر ساخت ز اسب و زین ما
مجلسی برخاست زینسان پس به پیش ننگ و نامضرب کرد آخر شعار جنبش و تسکین ما
عشق خوبان این چنین باشد نه مه داند نه سالهر کجا عشق آمد آنجا نه خرد ماند نه مال
آبروی ما فراق ماهرویی باد کردحسن او ما را ز بند عشق خویش آزاد کرد
لعل رخسار از برای آن شدم کز بهر مایاد او بر مسند اقبال ما را یاد کرد
رای هجران از پی آن کرد تا از گفتگویوقت ما را چون نهاد حسن خویش آباد کرد
یار کرد از ناز عین عشق را با غین غمتا بدین یک مصلحت کو دید ما را شاد کرد
سنگ بر قندیل ما زد تا به هنگام صلاحجان ما را از خرد عریان مادر زاد کرد
نعمتی بود آنکه ما را دوست ناگه زین بلادر جهان روز کوری حجره‌ای بنیاد کرد
جوهر خودکامگی زینگونه از ما یافت کامدولت بیدولتی زینگونه با ما داد کرد
مهرش اندر شهر ما را پاکبازی چست کردعشقش اندر دهر ما را جانفروشی راد کرد
این نه بس ما را ز عشقش کز پی یک حقشناسلحن او در بلخ ما را شاعری استاد کرد
لفظ بر ما خلعتی بخشید بهر چاکرییادگار عمر خواجه بصره و بغداد کرد
آفتاب شرق و غرب آن سرور نیکو نهادکز جمال روی خوب او بود مه را جمال
شمسهٔ دنیا و شمس دین ز تاثیرش منیرآنکه چون شمسش نیابی در همه عالم نظیر
روی او دل را چنان چون پیر را در دست قوتلفظ او جان را چنان چون طفل را در کام شیر
عز او خواهد ز ایزد مرغ از آن سازد نوامدح او راند به کاغذ کلک از آن دارد صریر
عون او عیش پدر را چون روان دارد هنیوعظ او جان جهان را چون خرد دارد خطیر
تیغ و خشمش چون به زخم آید جهان گردد جدیدلطف و حلمش چون به کار آید حجر گردد حریر
شاد گشت از مهر او زان بینی آب اندر بحاریار شد با کین او زان یابی آتش در اثیر
رای را در وقت کوشش چشم بخشد شاخ شاخمال را در وقت بخشش دل چشاند خیر خیر
فاضلان را از عطا عمر کهنشان کرد نوحاسدان را از عنا عمر جوانشان کرد پیر
الف دارد جان برو زان ذات جان دارد قرارمهر دارد دل برو زان چشم دل باشد قریر
لاف ما از چاکریش این بس که اندر هیچ وقتدشمنش را کس علی هرگز نخواند بی‌صفیر
نیک وقت از نام او شد صبح و شام و روز و شبنیک بخت از عمر او شد حین و وقت و ماه و سال
یاد او از عمر شیرین‌تر کند ایام رابخت او ز آغاز او خالی کند فرجام را
مهتر راه شریعت اوست کاکنون چون سراجنور او روشن همی دارد ره همنام را
تیغ خشمش تا به خون لعل دشمن یافت راهمایهٔ خونی نماند اندر جگر ضرغام را
ضبط کرد احکام دین چندان که زو تا روز حشرحاصل آمد با بقای او بقا احکام را
یک خصال از وی به غزنین عقل بر من کرد یادمن چنان گشتم که در من ره نماند آرام را
آمدم ز آن بیش دیدم خلق و رفق و حلم اودولتی مردم اگر یابم ز جودش کام را
لاله یاقوتین برآرد فر او بر طرف کهتا که او که را نماید لعل گوهر فام را
سایهٔ او روز کوشش خاره گرداند چو مومهمت او روز بخشش صبح بخشد شام را
لاف عز و چاکری او میزند هر جا جهاناینت اقبال تمام از چاکریش ایام را
مایهٔ فضلش به دست آورد تیر چرخ رارایت رایش شکست آرد کمان سام را
زآنکه بر چرخ چهارم بهر خدمت آفتابپیش روی همچو بدرش پشت خم آمد هلال
فر او گاه وزیدن گر به سنگ آرد نسیمیک سخندان را ز یک معطی نه زر باید نه سیم
خیر ازو زینت همی سازد چو اجسام از لباسفضل از او قوت همی گیرد چو ارواح از نسیم
روی او در چشم ما همچون به دور اندر صدوریاد او در شعر ما همچون کلیم اندر گلیم
آب حلمش در گران رفتن بگرید بر فراتآتش خشمش ز کم سوزی بخندد بر جحیم
لعنت دینست گوش بدسگالش را نصیبلعبت چینست چشم نیکخواهش را ندیم
سیم بخشد شاعران را همتش بی‌گفتگویدوست دارد زایران را سیرتش بی‌ترس و بیم
نور داد از جود او تا عکس بر گیتی فکندجور چون دین شد غریب و بخل چون در شد یتیم
تافته هرگز نبینی میم و را و دال رایک زمان در چاکریش از بهر دال و را و میم
شاید ار بر جان او لرزان شود هر شیخ و شابکاسمان هرگز نیارد بر زمین چون او کریم
چون دلش را در سلامت دین ز دلها یافت پیشنیز یک دل را نخواهد جز دل ما را سلیم
آنچنان دل دارد اندر بر که نبود هرگزشنه به کسب مال میل و نه ز کار دین ملال
ای همیشه بوده راه دین احمد را قوامهمچنان چون پیش ازین ملک ملکشه را نظام
عفو تو خط درکشد هر جا که بیند یک خطااسم تو گردن نهد آنجا که بیند یک تمام
آسیای فتنه فرق دشمنت را کرد آسروزگار پخته کار حاسدت را کرد خام
لوح قسمت را ز نقش سیرتت بفزود جاهابر طوفان را ز بذل وافرت کم گشت نام
دوستان خاص ما را از تو هست اسباب قوتعامیان شهر ما را از تو هست انعام عام
یافه‌گویان را ز راه لطف بدهی آب و نانمهرجویان را ز روی جودسازی کار و کام
جود چون دست تو بیند پوشد از حیرت لباسیمن چون پای تو گیرد یابد از دولت مقام
نکتهٔ یک دانشت را مشتری سازد کلاهوعدهٔ یک بخششت را آسمان باشد غلام
وقت بار اصفیا رضوان که پیش آید ترالفظش این باشد که: پیش آی ای امام بن امام
رو که چرخ پیر نیز از بهر نفع عام و خاصیک جوان هرگز چو تو بیرون نیارد والسلام
در دها و در سخا و در حیا و در وفادر جمال و در کمال و در مقال و در خصال
ای چو گل در باغ دین خشبوی و نورانی جماللفظ تو چون حاسدت بشنید شد چون لاله لال
لشکر خلق تو تا آورد سوی خلق رخیمن در اسم صبا شد یسر در نام شمال
همتت را در نیابد گر فلک گردد بساطفکرتت را برنتابد گر جهان گیرد سوال
دیر پاید ز ایران را با نوالت کار و باریافه باشد شاعران را بی‌قبولت قیل و قال
تا ذکاء سیرتت فارغ شد از محو صفاتآفتاب دولتت بیرون شد از خط زوال
ا زجمال نام تو نشگفت اگر از مهر بازسیم بد زرین شود از میم و حاء و میم و دال
لعنتت بر دشمنان چون وام باشد بر گداهمتت بر حاسدان چون سنگ باشد بر سفال
یافتی علمی چو نفس ذات کلی بی‌کراناینت علمی بی‌نهایت وینت فضلی با کمال
از تو بگریزد خطا چونان که درویش از نیازدر تو آویزد عطا چونان که عاشق در وصال
لعل رخسار از پی آنی که آب روی توگوهرت را از سواد سود شست و میل مال
لاجرم هر جا که دست زر فشانت روی دادبخل بربندد نقاب و حرص بگشاید جمال
دل نگیرد بوی ایمان تا نباشد آن تولب نیاید بوی جنت تا نیابد خوان تو
وقتها آنروز خوش گردد که بخرامی به درسیک جهان در گیرد از یک لفظ در باران تو
لون دشمن همچو زر گردد به غزنین چون به بلخلولو شکر نثار جان کند مرجان تو
تیرگی هرگز نبیند جانش از گرد فناآنکه روشن دیده گشت از گرد شادروان تو
یافه از کین تو ماند جرم چرخ و جسم ماهروشن از مهر تو باشد جسم ما چون جان تو
نجم دینی لیکن از مهر تو بر چارم سپهرمهر چون ماه نوست از غیرت دربان تو
تا قیامت ماند باقی زان که اندر مدحتتدفتر از جان ساختست امروز مدحت خوان تو
ای محمد خلق یوسف خلقت اندر صدر توحسن خلقت کرد چون ما چرخ را ز احسان تو
جام احسان تو تا گردان شد اندر وقت تومست احسان تو و خوان تواند اخوان تو
این شرفمان در دو گیتی بس که ناگاهان طمعیافت ما را در غریبی یک زمان مهمان تو
هم کنون بینی که آوازه درافتد در جهانکان فلان را از در بهمان گشن شد پر و بال
لوح انعام تو خواند هر چه در عالم نبیلداغ احسان تو دارد هر که در گیتی اصیل
فهمهای زیر کان کندست با تو گاه علمگفتهای قایلان سستست بی تو گاه قیل
رخ که گرد سم اسبت یافت گردد مقتدالب که بوی مدح خلقت یافت گردد سلسبیل
یافت عز دین کسی کز خاک پایت شد عزیزیافت ذل تن کسی کز رشک دستت شد ذلیل
قاعدهٔ کارت محمدوار باشد خلق خوبآیت مدحت همی بر سدره خواند جبرییل
یک جمال از جودت و صد فرق خاکی بر مرادیک شراب از لطفت و صد ربع مسکون پر غلیل
نعمت دنیا نباشد چون تو بخشی مستعارراحت کلی نباشد گر تو گویی مستحیل
آفت دوران ز سعی دولتت یابد رفاتعرصهٔ گردون به چشم همتت باشد قلیل
بد سگالت را ز تاثیر قضا از درد زخمیافت چشمش رود نیل و گشت جسمش کان نیل
وقتهای روشنت را هست بی‌طمعی قرینوعده‌های صادقت را هست بی‌صبری دلیل
اینهمه حشمت ز یک تاثیر صبح بخت تستباش تا خورشید جاهت را فزون گردد جلال
ای که تا طبع سنایی نامهٔ مدحت بخواندلولو مدح ترا بر ساحت گردون نشاند
لب نهال قوت جانداشت گویی آن زمانکانچه گوش از لب همی بگرفت بر جانها فشاند
مادحان را بس تو نیکو دار کز بهر کرمنیز در عالم فلک را چون تو فرزندی نماند
فتح باب جودت اندر خشکسال آز و طمعموج احسان ترا بر مرکز کیوان رساند
اینک از بهر چنین نامی سنایی را ز شهرروز نیک و طبع خوب و بخت خوش سوی تو راند
خواند اینک لاجرم شعری که از روی شگفتآسمان اندر شمار ساحران نامش براند
رحمتی کن تا نگوید دشمنی کاندر دلشعقل را بر تارک اندیشه بی‌حکمت نشاند
محنت و راحت همی در حضرتت بازند نردمن چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
حرص آن معنی که تا در حضرت غزنین و بلخابتدا جامهٔ تو پوشد کابتدا مدح تو خواند
این چنین شعری تراکاول ز روی فال گفتفالش از خلعت نکو گردان که نیکت باد فال
دیده را دایم ضیا از نور دیدار تو بادلعل را پیوسته از عکس رخسار تو باد
بوی عنبر همتک اخلاق خوشبوی تو شدبار شکر همره الفاظ در بار تو باد
نعمت گیتی بهر وقتی چو نیکودار تسترحمت ایزد بهر حالی نگهدار تو باد
مشتری را سعد کلی از نثار نظم تستآسمان را قدر کلی هم ز گفتار تو باد
حفظ ایزد سال و مه بر ساقهٔ کام تو بادعون گردون روز و شب در کوکبهٔ کار تو باد
مسند اقبال دنیای برون از ملک دینهر چه افسردار دارد زیر افسار تو باد
در غریبی از برای پادشاهی نام و ننگبر سر و فرق سنایی تاج و دستار تو باد
جان او از این قبل پیوسته اندر روز و شبآرزوی حضرت عالی و دیدار تو باد
عقل او زان پس برای شکر چندین موهبتنقش بند نام نیک و خلق و کردار تو باد
لعبت چین را حیات از لطف گفتار تو بودهیئت دین را بقا از خیر بسیار تو باد
یار دنیا نیستی پس بهر دین در آخرتاحمد مرسل شفیع و فضل حق یار تو باد
دولت و اقبال دنیایی و دینی را مدامتا قیامت با تو بادا اتفاق و اتصال