گنج

شمارهٔ ۲ - ترجیع در مصیبت ضیاء الدین محمد مشهور به سیف المناظرین

ای قوم ازین سرای حوادث گذر کنیدخیزید و سوی عالم علوی سفر کنید
یک سر بپر همت ازین دامگاه دیوچون مرغ بر پریده مقر بر قمر کنید
تا کی ز بهر تربیت جسم تیره‌رویجان را هبا کنید و خرد را هدر کنید
جانی کمال یافته در پردهٔ شماوانگه شما حدیث تن مختصر کنید
عیسا نشسته پیش شما و آنگه از هوسدلتان دهد که بندگی سم خر کنید
تا کی مشام و کام و لب و چشم و گوش راهر روز شاهراه دگر شور و شر کنید
بر بام هفتمین فلک بر شوید اگریک لحظه قصد بستن این پنج در کنید
مالی که پایمال عزیزان حضرتستآن را همی ز حرص چرا تاج سر کنید
خواهید تا شوید پذیرای در لطفخود را به سان جزع و صدف کور و کر کنید
این روحهای پاک درین توده‌های خاکتا کی چنین چو اهل سقر مستقر کنید
از حال آن سرای جلال از زبان حالواماندگان حرص و حسد را خبر کنید
ورنه ز آسمان خرد آفتاب‌واراین خاک را به مرتبه یاقوت و زر کنید
دیریست تا سپیدهٔ محشر همی دمدای زنده زادگان سر ازین خاک برکنید
در خاک لعل زر شده هرگز ندیده‌ایددر گور این جوان گرامی نظر کنید
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت سیف المناظرین
میری که تا بر اهل معانی امیر بودز ایمانش تاج بود وز عقلش سریر بود
رایش نه رای بود که صدر سپهر بودرویش نه روی بود که بدر منیر بود
با خصم اعتقاد زبانش چو تیغ بوددر راه اجتهاد گمانش چو تیر بود
نفسش چو فعل عقل معانی نمای بودطبعش چو ذات نفس معانی‌پذیر بود
در قبض و بسط لطف سیاست به راه دینچون مرکز محیط و هوای اثیر بود
در شرع چون بنفشه دو تا بود و راست رودر عقل چون شکوفه جوان بود و پیر بود
بازوی خصم پیش زبان چو خنجرشبی زور چون به برج کمان جرم تیر بود
در حل و عقد نکته در حد شرع و شعرآنجای اوقلیدس و اینجا جریر بود
یک چند اگر ز جور زمین در گزند بودیک روز اگر ز دور زمان در زحیر بود
زین جا غریب رفت گر آنجا قریب بودزین جا اسیر رفت گر آنجا امیر بود
اندر طویل احمقئی بود از آن سببعمرش چو دست و چو امل او قصیر بود
برشد بر آن شجر که به بستان غیب بودشد سوی آن ثمر که به جوی ضمیر بود
بی کام او زمانه و با کام او زمینبستان سیر بود نه پستان شیر بود
از دست خود زمانه مر او را به مکر و فنلوزینه داد لیک درون سوش سیر بود
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت سیف المناظرین
از نکبت زمانه و حال و محال اوتا چند گویم ای مه دی ماه و حال او
خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنیستای خاک تیره بر سر چرخ و کمال او
خون فنا بریخته کو ریخت خون اودست عدم شکسته که او کند بال او
بی برگ ماند دین چو فرو ریخت شاخ اوبی میوه گشت جان چو نهان شد جمال او
خو با کمال او و شریفا کلام اوسختا فراق او و عزیزا وصال او
غبنا و اندها ز وثاق و وثیق اودردا و حسرتا ز فراق جمال او
تا زنده بود قابل دین بود شخص اوچون رفت گشت قابل ایمان خیال او
بنوشت بر صحیفهٔ روز از سواد شبمسرع‌ترین دبیر فلک یک مجال او
چون دید کین سرای نیرزد به نیم جوزان چون خران عصر نشد در جوال او
عین محمدیش الف‌دار شد به اصلاین جا بماند میم و ح و میم و دال او
در عالم نجات خرامید و باز رستاز ننگ نفس ناطقه و قیل و قال او
آزاد گشته روح لطیفش چو عاشقاناز عقل و قال او وز افلاک و حال او
تنها شدن ازین هم تن‌ها چه غم چو هستبا روح او چو حور نشسته خصال او
چرخ ار فرو شکست صدف را فرو شکستاو را چو دست بر گهر لایزال او
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت سیف المناظرین
ای بنیت تو طعمهٔ صرف زمان شدهوی تربت تو سرمهٔ چشم روان شده
ای در سرای کسب خرامیده مردواراز هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده
از بی امل شدنت هنر بی عمل شدهوز بی روان شدنت روان بی زبان شده
از جور خیل آتش و آب و هوا و خاکتیغت نیام گشته و تیرت کمان شده
مویت چو مورد بود کنون نسترن شدهرویت چو لاله بود کنون زعفران شده
در پیش فر سایهٔ حکم آمده به عشقاو را همای خوانده و خود استخوان شده
ای پار اثیر بوده و امسال اثر شدهوی دی بهار بوده و اکنون خزان شده
ای جسم جان‌پذیر تو خوش خوش ز روی لطفهنجار جان گرفته و چون جان نهان شده
و آنگه ز بالکانهٔ روحانیان چو دلجای روان بدیده و با دل روان شده
ای بوده حبس در قفس طبع وز خردناگه قفس شکسته و زی آشیان شده
جان را چو شمع افسر سر کرده و چو شمعتن را بخورده جانت و بر آسمان شده
بی منت سوال گمانت یقین شدهبی زحمت خیال جنانت جنان شده
از رتبت و جلالت و از مجد و از سناروحت چنانکه عقل نداند چنان شده
هر مشکلی که بوده ترا در سرای عشقبی طمطراق عقل فضولی عیان شده
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت سیف المناظرین
ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویشبرده به زیر خاک رخ چون نگار خویش
ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دینباز قضات کرده بناگه شکار خویش
در شاهراه حکم الاهی به دست عجزببریده پای و کنده سر اختیار خویش
ای شاخ نو شکفته که از بیم چشم بدناگه نهاده در شکم خاک بار خویش
ای گلبن روان پدر ناگه از برمگل برده و بمانده درین دیده خار خویش
زان دیدهٔ چو نرگس از خون گلی شدهبنگر یکی برین پدر سوگوار خویش
تا در میان ماتم خود بینی آن رخشپر خاک و خون شده چو لب آبدار خویش
تا بر کنار گور خودش بینی از جزعاز خاک گور فرق سرش چون عذار خویش
کی نان و آب خودش خورد آن مادری که اودر خاک ره نهد چو تو سرو از کنار خویش
دیریست تا ز سوگ تو اندر سوم فلکبنهاد زهره بر بط و چنگ از جوار خویش
دیریست تا ز مرگ تو در عالم قضاگشت زمانه گشت پشیمان ز کار خویش
چرخ از میان خاک چو بیند جمال توشرم آیدش ز گردش ز نهار خوار خویش
ای باد کرده عمر خود از دست چشم بدو آتش زده ز مرگ خود اندر تبار خویش
کرده سفر بجای مقیمان و پس به ماداده فراق و حسرت و غم یادگار خویش
آزاد باش تا ز همه رنج خوش بویکازاد رفته‌ای به سوی کردگار خویش
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت، سیف المناظرین
ای تیر آسمان ز کمان چون خمیده‌ایوی زهرهٔ زمین ز طرب چون رمیده‌ای
مانا که گوهری ز کف تو نهان شدستپشت از برای جستن آن را خمیده‌ای
از ظلمتت آنکه چشم تو دید ای ضیاء دیندانم که مثل آن ز کسی کم شنیده‌ای
یارب که تا چه دید دلت آن زمان که توجان داده آن ظریف جهان را به دیده‌ای
گر بی‌رخ پسر سر جان و جهانت نیستنشگفت از آنکه پسر از سر بریده‌ای
گر دلت خون شود چه شود کان بزرگ رادر خردگی به خون جگر پروریده‌ای
بر مرگ آن جوان‌تر و تازه از خدایفضلی بزرگ دان که چنین آرمیده‌ای
دانی که تا چه شاخ بر آتش نهاده‌ایدانی که تا چه روی به خاک آوریده‌ای
دانی که در کفن چه عزیزی نهفته‌ایدانی که در لحد چه شهی خوابنیده‌ای
صبرت دهاد ایزد و خود صابری از آنکز ایزد بلای جان به دو عالم خریده‌ای
زین درد غافلند همه کس چو مار، گرتو زار نال زان که تو کژدم گزیده‌ای
ور گه گهی ز دست درافتی شگفت نیستزین کافریدگار نه‌ای آفریده‌ای
ای بر پسر گزیده رضای ملک پسراحسنت و شاد باش، که نیکو گزیده‌ای
زین پس بکن حدیث پسر چون خلیل‌واراو را به پیش حضرت جلت کشیده‌ای
خورشید شرع و چشم و چراغ و ضیاء دینمیر و امام امت سیف المناظرین