شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاجالدین ابوبکربن محمد
ای پیشرو هر چه نکوییست جمالتوی دور شده آفت نقصان ز کمالت
ای مردمک دیدهٔ ما بندهٔ چشمتوی خاک پسندیدهٔ ما چاکر خالت
غم خوردنم امروز حرامست چو بادهکز بخت به من داد زمانه به حلالت
ای بلبل گوینده وای کبک خرامانمی خور که ز می باد همیشه پر و بالت
زهره به نشاط آید چون یافت سماعتخورشید به رشک آید چون دید جمالت
شکر چدن آید خرد و جان ز ره گوشچون در سخن آید لب چون پسته مقالت
دل زان تو شد چست به بر زان که درین دلیا زحمت ما گنجد یا نقش خیالت
هر روز دگرگونه زند شاخ درین دلاین بلعجبی بین که برآورده نهالت
جان نیز به شکرانه به نزد تو فرستمخود کار دو صد جان بکند بوی وصالت
پیوند تو ما را ز کف فقر نجاتستگویی که مزاج گهرست آب خیالت
ای یوسف مصری که شد از یوسف غزنینچون صورت پاکیزهٔ تو صورت حالت
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
در ده می اسوده که امروز برآنیمکاسباب خرد را به می از پیش برانیم
زانگونه می صرف که چون یک دو سه خوردیمدر چشم خود از بیخبری هیچ نمانیم
با کام خرد کام نگنجد به میانهبی کام خرد کام خود امروز برانیم
آنجا برسانیم خرد را که از آنجاگر سوی خود آییم به خود راه ندانیم
از پند تو ای خواجه چه سودست چو ما راهر نقش که نقاش ازل کرد همانیم
تا آن خورد اندوه که از دوست بماندستما در بر معشوق به اندوه چه مانیم
گر میل کند جنس سوی جنس به گوهرپس باده جوان آر که ما نیز جوانیم
در علم جان آب عنب دان غذی مانی ما چو تو در هر دو جهان در غم نانیم
مستست جهان از پی تقدیر همیشهما مست عصیریم که فرزند جهانیم
از بهر سماع و می آسوده نه اکنوندیریست که مولای مغنی و مغانیم
نی نی که شدستیم ز بس جود و لطافتمولای تو ای خواجه که احرار جهانیم
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ترکان پریوش به دو رخ همچو نگارندوز ناز به باده چو گل و سرو ببارند
سرمایهٔ عیشند چو بر جام برآیندپیرایهٔ نازند چو در خدمت یارند
ترکان سپاهی و فروزنده سپاهندحوران حصاری و گشاینده حصارند
از چشمهٔ پیکان به کمان آب براننددر آتش شمشیر به صف دود برارند
زنگار ز مس بگذرد و زنگ ز آهنز آن تیر و سنان از مس و آهن بگذارند
از چین و ختا و ختن و کاشغر آینداز تبت و یغما و زخر خیز و تتارند
المنةلله تعالی که ازیشاندر لشکر سلطان عجم بیست هزارند
بهرامشه مسعود آن شاه که او راشاهان جهان باج ده و ساو گذارند
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
بی کوشش اجرام هنر کرد منیرشبی گردش ایام خرد کرد خطیرش
گر ملک خرد ملک امیر تن او شدنشگفت که تایید الاهیست وزیرش
بر چرخ عجب نیست گر از روی تفاخرناهید مغنی شود و تیر دبیرش
آن کز اثر کینهٔ او با دم سردستهرگز نکند ز آتش خود گرم اثیرش
آنکو به بقای تن او شاد نباشدادبار فنا هم به بقا کرد ز حیرش
بخشد غرض خلق بدانگونه که گوییصاحب خبر آز و نیازست ضمیرش
در قلزم اگر بنگرد از دیدهٔ همتاز روی بزرگی نشمارد به غدیرش
از شرم همه خوی شدم آن روز چو دریاکامد خرد و گفت که دریاست نظیرش
این بی خردی بین که خرد کرد ولیکندانم که هوا کرد به ناگاه اسیرش
اکنون سوی عذر آمد و اسلام پذیرفتیارب به دروغی که خرد گفت مگیرش
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
آن خواجه که در قالب اقبال روان اوستنزد عقلا تحفهٔ اسرار نهان اوست
پیداست به رادی و نهان از کرم خویشدر عالم پیدایی پیدا و نهان اوست
در محفل پیران و جوانان به لطافتبا تجربت پیر و به اقبال جوان اوست
وقت نظر و عقل به تعلیم مهان راچون نرگس و سوسن همه تن چشم و زبان اوست
آن مرد که باشد گه بخشایش و بخششسوی همگان سود و سوی خویش زیان اوست
آن کس که نداند که جهان بر چه نمودستدر عاجل امروز نمودار جنان اوست
از گوهر او نور همی گیرد خورشیدچون به نگری پس مدد مایهٔ کان اوست
یک روز گرانجان و سبکسار نبودستآنکس که مر او را سبک انگاشت گران اوست
در مجلس عشرت ز لطیفی و ظریفیخورشید شکر پاش و مه مشک فشان اوست
از لطف چنانست که گر هیچ خرد راپرسند که جان کیست خرد گوید جان اوست
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای باز پسین زادهٔ مصنوع نخستیندر بخشش و بخشایش و در دانش و در دین
محروم چنانست حسودت که گه خشمبر وی نکند هیچ کسی جود به نفرین
گر طمع کند بوی خوش از باد صبا هیچهم باد صبا پرده شود پیش ریاحین
چون دست تو میسود عجب نیست که با جانشاهی شود از فر تو زین جاه تو فرزین
آن قوم که بودند پراکندهتر از نعشگشتند فراهم ز سخای تو چو پروین
اصلیست سخای تو بر آن گونه که هرگزنه کم شود از سایل و نه بیش ز تحسین
در چشم سر و دیدهٔ سر مر همگان راباطنت به گل ماند و ظاهرت به نسرین
هرگز تو برابر نبوی ظاهر و باطنبا آنکه همی نقش نگارد صنم چین
پیدا و نهانش چو نگارد به حقیقتپیداش چو گل باشد و پنهانش چو سرگین
در عقد محاسب چو ببینی دل و کونشدل عقد نود باشد و کون عقد ثلاثین
چست ست علوم و از درت ای حیدر ثانیختمست سخا بر کفت ای حاتم غزنین
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای دولت کلی ز مکان تو ممکنوی حکمت جز وی ز بیان تو مبین
با روی تو تابنده نه ماهست و نه خورشیدبا خوی تو آزاد نه سروست و نه سوسن
از دست قضا گردن او شد چو گریبانکو پای تو بگرفت گه آز چو دامن
بر سیم و زر از دست و دلت داغ به کتابه ستکازاد بمانی به گه مکرمت از «لن»
از همت عالیت سزد در همه وقتیپای تو سر اوج زحل را شده گرزن
بدگوی تو گر زان که بدت خواند خدایشداغیش نهد ز آتش و طوقیش به گردن
بی داغ تو و طوق تو بدگوی ترا هستجانش ز تنش منهزم و سرش ز گردن
شد خاطر تو پاسخ منصوبهٔ شطرنجشد فکرت تو حاصل آرایش معدن
ای جان به فدایت که ببردی تو ز ما جانای تن به فدایت که بر آیی ز در تن
گر باد و بروتم به جز از خاک در تستچون شانه تو خود سبلت و ریشم همه بر کن
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای مدحت تو نامهٔ ایمان عطاییوی طالع تو قبلهٔ احسان خدایی
بوم از بر بام تو نپرد که نه با خوداز لطف تو همراه کند فر همایی
گفتمت یکی شعر دو هفته به سه ماههاز تقویت حسی و نطقی و نمایی
دارم طمع از جود تو هر چند نیرزدپیراهن و دستار و زبرپوش و دو تایی
نطق از تو لطف خواهد و نامی ز تو نعمتحس از تو بها خواهد و ما از تو بهایی
از صدر تو باید که من آراسته زایمنشگفت ز خورشید و مه آراسته زایی
تو داده شعاری به من و یافته شعریآن یافته جاویدی و این داده فنایی
دانی که امیر سخنم خاصه به مدحتمیری چکند پیش تو با دلق گدایی
من لفج پر از باد ازین کوی بدان کویوز خلعت تو نزد همه شکر سرایی
آوازه در افتاد به هر جا که به یک شعرامروز چنین داد فلانی به سنایی
او یافته از دولت و از عون و بزرگیتاز رنج و غم و محنت و ادبار رهایی
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
چشم تو ز بس حور چو بتخانهٔ چین بادوز خشم تو در ابروی بدخواه تو چین باد
چونان که تو در دایرهٔ چرخ نگینیبر چشمهٔ خور نام تو چون نقش نگین باد
در عشق فنا واعظ عقل تو خرد باددر راه بقا قبلهٔ جان تو یقین باد
در مجلس دین گوش دلت پند شنو باددر عالم جان چشم دلت نادرهبین باد
آن دل که به اقبال تو چون جان نبود شاداندر رحم قالب ادبار جنین باد
روی تو گه رای سوی گوهر نارستچشم تو گه چشم سوی مرکز طین باد
خلق تو به نور کرم و لطف و تواضعچون آتش و چون باد و چو آب و چو زمین باد
هر زاده که دم جز به رضای تو برآوردآن دم که نخستین بودش بازپسین باد
در عالم جان و خرد آثار بزرگیچون گوهر خورشید جهانتاب مبین باد
این شعر که در مدح تو امروز بخواندمحقا که چنین بود و چنانست و چنین باد
آن نیست مگر خواجهٔ ما تاجی ابوبکرایزد نگهش دارد از هر بد و هر مکر
ای کوکب عالیدَرَج، وصلت حرام است و حَرَجای رکن طاعت همچو حج، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
تا کی بود رازم نهفت، غم، خانهٔ صبرم برفتلقمان چنین در صبر گفت: الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
تا کی کشم بیدادْ من، تا کی کنم فریادْ منروزی بیابم داد من، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
ایوب با چندین بلا، کاندر بلا شد مبتلاپیوسته این بودش دعا: الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
یعقوب کز هجر پسر، چندین بلاش آمد به سَرقولش همی بُد سر به سر: اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
یوسف که اندر چاه شد، کامِ دلِ بدخواه شداز چاه سوی جاه شد، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
وامِق به عَذرا چون رسید، عُروَه به عَفرا چون رسیداسعد به اسما چون رسید، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
تا جانم از تو خسته شد، تا دل به مهرت بسته شدگفتار من پیوسته شد: اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
از توبه دلآزردهام، چون تن کُناغی کردهاماز پیش دل آوردهام، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
مردُم که باشد در جهان با غم نمانَد جاودانهم بگذرانَد اَندُهان، اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
پند سنایی گوش کن، گر مِی دهندت نوش کنرنجت رسد، خاموش کن! اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج