گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح خواجه حکیم حسن اسعد غزنوی

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)۳۶ بیت
حادثهٔ چرخ بین فایدهٔ روزگارسیر ز انجم شناس حکم ز پروردگار
نیز نباشد مدام هست چو بر ما گذارحسرت امشب چو دوش محنت فردا چو دی
اسب قناعت بتاز پیش سپاه قدرعدل خداوند را ساز ز فضلش سپر
یافه‌مگوی و مبین از فلک این خیر و شرسایق علم‌ست این منتهی و مبتدی
حال فلک را مجوی سیر ملک را مگویسلک جواهی مگیر بر ره معنی بپوی
نادره شعری بگوی حسن سعادت بجوینزد ظریفی خرام چون حسن اسعدی
آنکه ز الماس عقل در معانی بسفتسوسن اقبال و بخت در چمن او شکفت
عقل چون آن حال دید در سر با خود بگفتدیر زیاد آنکه شد در ره من مهتدی
حاجت عقل اندرو گشت روا ای عجبساخت هم از بهر خویش از دل و طبعش سلب
نزد همه کس سخنش گشت روا زین سببعقلش چون مقتداست طبع ورا مقتدی
او سبب عز دهر یافته از بخت خویشساخته بر اوج چرخ همت او تخت خویش
عالم علوی کشد خاطر او رخت خویشدیده مجال سخن در وطن مفردی
خط سخنهای خوب یافت ز گنج کلامبحر معانی گرفت همت طبعش تمام
نزدش باز آمد او کرد چو آنجا مقامگویی بر اوج ساخت جایگه عابدی
آفت ادبار و نحس کرد ز پیشش رحیلسعد نجوم فلک جست مر او را دلیل
عاجز او شد حسود دشمن او شد ذلیلدید چو در دولتش قاعدهٔ سرمدی
حد و کمال دو چیز خاطر و آن همتشساحت آن عرش گشت مسکین این فکرتش
نیست عجب کز فلک از قبل رفعتشنازد بر همتش حاسد آن حاسدی
ای شده اشکال شعر از دل و طبعت بیانساخته از عقل و فضل بر تن و جان قهرمان
عین سعادت چو گشت طبع ترا ترجماندیوانها ساز زود ز آن همم فرقدی
حنجر ادبار را خنجر اقبال زنسلسلهٔ جاه در کنگر سدره فگن
ناز همالان مکش زان که به هر انجمناز همه در علم و فضل افضلی و اوحدی
آیت بختت نمود از عز برهان خویشسیرت زیبات یافت از خط سامان خویش
عادت خوبت براند بر دل فرمان خویشدیدهٔ اقبال را اکنون چون اثمدی
حافظ چون خاطری صافی چون جوهریساکن چون کوه و کان روشن چون آذری
نرم چو آب روان زان به گه شاعریناب تو چون لولوی صاف تو چون عسجدی
کبر حیا شد چو دید آن دل و طبع و سخاتسحر مبین چو یافت خاطر شعر و ثنات
عیش هنی شد چو یافت سیرت و زیب و لقاتدیو زیان شد چو یافت در تو فر مرشدی
حاسد تا در جهان نیست چو ناصح به دلساخته با نیک و بد راست چو با آب، گل
نیست به چهره حبش بابت چین و چگلتا نبود نزد عقل راد بسان ردی
حربهٔ اقبال گیر ساز ز طبعش فسانشو ز نحوست بری کن به سعادت مکان
نامهٔ اقبال خوان زان که تویی خوش زبانکعبهٔ زوار را تو حجرالاسودی
گردش گردون و دهر جز به رضایت مبادسیر کواکب به سعد دور ز رایت مباد
عون عنایت به تو جز ز خدایت مباددین خداییت باد با روش احمدی
حسرت و رنج و بدی یار و صدیقت مبادسیرت و رسم بدان کار و طریقت مباد
نیکی یار تو باد نحس رفیقت مبادبخش تو نیکی و سعد سهم حسودت بدی